امیرپیام - می گویند زیگموند فروید معروفترین چهره علمی دنیا پس از ارسطو است و کمتر کسی را در دنیا می توان یافت که نام فروید را نشنیده باشد.پدرم که قلبش درد گرفت، برای عمل قلب رفتیم نزد دکتر عارفی - پزشک قلب امام خمینی - که شهرتش نزد همه متخصصان قلب زبانزد است. پشت نسخه قلب دکتر عارفی در مذمت سیگار و مضار آن نوشته بود:...سیگار تحفه استکبار جهانی است و دسیسه ای است که بد طینت هایی نظیر "فروید" و "چرچیل" آنرا به جوانان معرفی کردند....
از آن روز به درجه تخصص دکتر عارفی کمی شک کردم. تصور این که یک عالم چگونه می تواند عالم دیگری را بدون بررسی زمینه تاریخی زندگی او و شرایط اجتماعی آن برهه از تاریخ نقد کند. اما دکتر عارفی ار آن گروه عالمانی بود که "تعهد" را مقدم بر "تخصص" می دانست.
در دوره لیسانس روانشناسی بالینی هم واحد های درسی بود تحت عنوان "علم النفس" و "انسان شناسی در اسلام" . استاد علم النفس ما که خود نگارنده تنها کتاب این واحد درسی در کشور بود، از همان روز اول به ما گفت که این واژه معجول "علم النفس" با چسب دوقلوی کفش ملی هم به روانشناسی نمی چسبد!
اما استاد معمم درس "انسانشناسی در اسلام" چپ و راست از سلام کردن پیغمبر به کودکان و خوش رفتاری او با اسرا صحبت می کرد و می گفت این یعنی انسان شناسی در اسلام. بعضی وقت ها که ما حوصله داشتیم تا سر به سرش بگذاریم، از بودا، کنفوسیوس، توتنخ آمون ، داریوش و غیره مثال های مشابه می زدیم و میگفتیم که این شواهد و بیانات که شما می فرمایید مشابه گفته های این افراد قبل از ظهور اسلام است و می تواند استمرار گفته های افرادی چون "احورابی" (در عراق 1000 سال قبل از اسلام) باشد که منشور شهروندی او از قانون کنونی حقوق بشرفرانسه نیز کارامد تر است.
اما استاد معمم ما که رییس دفتر یکی از آیت عظام سرشناس قم هم بود، عصبانی می شد و ما را به نادانی محکوم میکرد. همان هم شد که من از درس ایشان با 10.5 قبول شدم و این دو واحد درسی معدل کل مرا از 18 به پایین کشید!
بعد ها همان استاد معمم زیرآب استاد روانشناسی شخصیت ما را زد که گفته بود خود ارضایی می تواند یک مرض روانی محسوب نشود!استاد شخصیت ما از دانشگاه اخراج و ممنوع التدریس شد و سالها بعد فهمیدم که وارد کار جمع آوری قراضه های آهن و فروش آنها به ذوب اهن اصفهان شده است.
من وارد دوره تحصیلات تکمیلی شدیم و در اصفهان استاد شخصیت قدیم و تاجر ضایعات آهن جدید را دیدم که لحن کلام و معاشرت اش عوض شده بود و حسابی کاسب شده بود. به مراسم دفاعیه من هم آمد و با شکمی برآمده تشویقم کرد.
بعد هم در سال 77 ما شدیم "مونس" گمنام مجله "ایران جوان" و صفحه "بوی سیب" را در آن مجله جوانان به ما سپردند که هنوز سرمست نظریات روانکاوی و رفتار شناسی بودیم. بعد از شش ماه که پاسخ نامه ها را به صورت گمنام می نوشتم، کم کم روزنامه "کیهان" و "جمهوری اسلامی" شروع کردند به نقد پاسخ های من که توصیه های این مونس بوی غربزدگی می دهد و... کم کم متوجه شدیم که نامه هایی که خوانندگان برای مونس می فرستند توسط اطلاعات خوانده و کنترل شده است و جواب هایی مونس هم زیر ذره بین قرار گرفته است.
من دچار سردرگمی شده بودم. نمی دانستم باید میان تخصص و دانشی که آموخته بودم و تحجر و خوانش "کیهان" و "انصار حزب الله" کدام را انتخاب کنم. باید به پرسش دختر تبریزی که بخاطر شرم ناشی از خود ارضایی مکرر می خواست خود کشی کند، چه می گفتم. یا به پسر اصفهانی که توسط زن دائی اش مورد سوء استفاده جنسی قرار می گرفت، چه پاسخی می دادم!؟
شمار نامه ها به مونس و صفحه بوی سیب هر روز بیشتر می شد و حالا دیگر هفته ای 200 نامه دریافت می کردم. 5 تا 6 نامه را در هر شماره مجله پاسخ می دادم و مابقی را با دست و از طریق پست ارسال می کردم و البته تنها بابت آنچه چاپ می شد حقوق می گرفتم و بخاطر مابقی آنها سرزنش "کیهان" و "جمهوری اسلامی"!
وقتی در رشته یی علمی کمی تخصص پیدا می کنی، نوعی وسواس عجیب به سراغت می آید که تو را وا می دارد تا به کوچکترین اصول علمی نیز پایبند و وفادار بمانی. این همان تعهدی است که در پی تخصص به سراغ متخصص می آید و همین تعهد و وسواس است که بعد ها متخصصان را به افرادی به شدت اخلاق گرا تبدیل می کند. همین وسواس هم آخر سر باعث شد تا من صفحه "بوی سیب" را تقدیم کارشناس مذهبی دفتر نمایندگی رهبری در دانشگاه تهران کنم و به سراغ حوزه دیگری در روزنامه نگاری بروم.
این طوری هم "کیهان" راضی تر می شد و هم "جمهوری اسلامی " نفس راحت می کشید. از عاقبت آن دخترک تبریزی و پسرک اصفهانی هم کسی خبردار نشد. اما آنها که همان موقع هم به خاطر احساس گناه و ترس از عقوبت جهنمی خود را سرزنش می کردند، باید به کارشناس مذهبی و "مونس" جدید نامه می نوشتند.
سالها از آن ماجرا می گذرد و آن نوجوانان و جوانانی که برای مونس نامه می نوشتند احتمالا هم اکنون سر وسامانی گرفته اند و خود مونس افراد دیگری شده اند. این روزها سیب های لبنانی هم دیگر بوی سیب نمی دهند. دانشگاه ها به زودی باز می شود و دانشجویان علوم انسانی باید قبل از بازگشایی دانشگاه ها تکلیف خود را با نظریه های "زیگموند فروید"، "اریک فروم" و دیگر انسان شناسان مشخص کنند. آنها دیگر نباید یگویند روانشناسی.زین پس آنها فقط می توانند علم النفس بخوانند!




















