دیگر نگویید "روانشناسی"، زین پس بگویید "علم النفس"

امیرپیام - می گویند زیگموند فروید معروفترین چهره علمی دنیا پس از ارسطو است و کمتر کسی را در دنیا می توان یافت که نام فروید را نشنیده باشد.

پدرم که قلبش درد گرفت، برای عمل قلب رفتیم نزد دکتر عارفی - پزشک قلب امام خمینی - که شهرتش نزد همه متخصصان قلب زبانزد است. پشت نسخه قلب دکتر عارفی در مذمت سیگار و مضار آن نوشته بود:...سیگار تحفه استکبار جهانی است و دسیسه ای است که بد طینت هایی نظیر "فروید" و "چرچیل" آنرا به جوانان معرفی کردند....

از آن روز به درجه تخصص دکتر عارفی کمی شک کردم. تصور این که یک عالم چگونه می تواند عالم دیگری را بدون بررسی زمینه تاریخی زندگی او و شرایط اجتماعی آن برهه از تاریخ نقد کند. اما دکتر عارفی ار آن گروه عالمانی بود که "تعهد" را مقدم بر "تخصص" می دانست.

در دوره لیسانس روانشناسی بالینی هم واحد های درسی بود تحت عنوان "علم النفس" و "انسان شناسی در اسلام" . استاد علم النفس ما که خود نگارنده تنها کتاب این واحد درسی در کشور بود، از همان روز اول به ما گفت که این واژه معجول "علم النفس" با چسب دوقلوی کفش ملی هم به روانشناسی نمی چسبد!

اما استاد معمم درس "انسانشناسی در اسلام" چپ و راست از سلام کردن پیغمبر به کودکان و خوش رفتاری او با اسرا صحبت می کرد و می گفت این یعنی انسان شناسی در اسلام. بعضی وقت ها که ما حوصله داشتیم تا سر به سرش بگذاریم، از بودا، کنفوسیوس، توتنخ آمون ، داریوش و غیره مثال های مشابه می زدیم و میگفتیم که این شواهد و بیانات که شما می فرمایید مشابه گفته های این افراد قبل از ظهور اسلام است و می تواند استمرار گفته های افرادی چون "احورابی" (در عراق 1000 سال قبل از اسلام) باشد که منشور شهروندی او از قانون کنونی حقوق بشرفرانسه نیز کارامد تر است.

اما استاد معمم ما که رییس دفتر یکی از آیت عظام سرشناس قم هم بود، عصبانی می شد و ما را به نادانی محکوم میکرد. همان هم شد که من از درس ایشان با 10.5 قبول شدم و این دو واحد درسی معدل کل مرا از 18 به پایین کشید!

بعد ها همان استاد معمم زیرآب استاد روانشناسی شخصیت ما را زد که گفته بود خود ارضایی می تواند یک مرض روانی محسوب نشود!استاد شخصیت ما از دانشگاه اخراج و ممنوع التدریس شد و سالها بعد فهمیدم که وارد کار جمع آوری قراضه های آهن و فروش آنها به ذوب اهن اصفهان شده است.

من وارد دوره تحصیلات تکمیلی شدیم و در اصفهان استاد شخصیت قدیم و تاجر ضایعات آهن جدید را دیدم که لحن کلام و معاشرت اش عوض شده بود و حسابی کاسب شده بود. به مراسم دفاعیه من هم آمد و با شکمی برآمده تشویقم کرد.

بعد هم در سال 77 ما شدیم "مونس" گمنام مجله "ایران جوان" و صفحه "بوی سیب" را در آن مجله جوانان به ما سپردند که هنوز سرمست نظریات روانکاوی و رفتار شناسی بودیم. بعد از شش ماه که پاسخ نامه ها را به صورت گمنام می نوشتم، کم کم روزنامه "کیهان" و "جمهوری اسلامی" شروع کردند به نقد پاسخ های من که توصیه های این مونس بوی غربزدگی می دهد و... کم کم متوجه شدیم که نامه هایی که خوانندگان برای مونس می فرستند توسط اطلاعات خوانده و کنترل شده است و جواب هایی مونس هم زیر ذره بین قرار گرفته است.

من دچار سردرگمی شده بودم. نمی دانستم باید میان تخصص و دانشی که آموخته بودم و تحجر و خوانش "کیهان" و "انصار حزب الله" کدام را انتخاب کنم. باید به پرسش دختر تبریزی که بخاطر شرم ناشی از خود ارضایی مکرر می خواست خود کشی کند، چه می گفتم. یا به پسر اصفهانی که توسط زن دائی اش مورد سوء استفاده جنسی قرار می گرفت، چه پاسخی می دادم!؟

شمار نامه ها به مونس و صفحه بوی سیب هر روز بیشتر می شد و حالا دیگر هفته ای 200 نامه دریافت می کردم. 5 تا 6 نامه را در هر شماره مجله پاسخ می دادم و مابقی را با دست و از طریق پست ارسال می کردم و البته تنها بابت آنچه چاپ می شد حقوق می گرفتم و بخاطر مابقی آنها سرزنش "کیهان" و "جمهوری اسلامی"!

وقتی در رشته یی علمی کمی تخصص پیدا می کنی، نوعی وسواس عجیب به سراغت می آید که تو را وا می دارد تا به کوچکترین اصول علمی نیز پایبند و وفادار بمانی. این همان تعهدی است که در پی تخصص به سراغ متخصص می آید و همین تعهد و وسواس است که بعد ها متخصصان را به افرادی به شدت اخلاق گرا تبدیل می کند. همین وسواس هم آخر سر باعث شد تا من صفحه "بوی سیب" را تقدیم کارشناس مذهبی دفتر نمایندگی رهبری در دانشگاه تهران کنم و به سراغ حوزه دیگری در روزنامه نگاری بروم.

این طوری هم "کیهان" راضی تر می شد و هم "جمهوری اسلامی " نفس راحت می کشید. از عاقبت آن دخترک تبریزی و پسرک اصفهانی هم کسی خبردار نشد. اما آنها که همان موقع هم به خاطر احساس گناه و ترس از عقوبت جهنمی خود را سرزنش می کردند، باید به کارشناس مذهبی و "مونس" جدید نامه می نوشتند.

سالها از آن ماجرا می گذرد و آن نوجوانان و جوانانی که برای مونس نامه می نوشتند احتمالا هم اکنون سر وسامانی گرفته اند و خود مونس افراد دیگری شده اند. این روزها سیب های لبنانی هم دیگر بوی سیب نمی دهند. دانشگاه ها به زودی باز می شود و دانشجویان علوم انسانی باید قبل از بازگشایی دانشگاه ها تکلیف خود را با نظریه های "زیگموند فروید"، "اریک فروم" و دیگر انسان شناسان مشخص کنند. آنها دیگر نباید یگویند روانشناسی.زین پس آنها فقط می توانند علم النفس بخوانند!

من، خاتمی، ماتیز طلایی، و شلوار جین!

امیر پیام - خرداد 80 هیچ شباهتی به خرداد 88 نداشت. انتخابات خرداد 80 هم هیچ تناسخی با دو دوره بعدی خودش ندارد. روزها از صبح ساعت 8 شروع می کردم به سر زدن به چاپخانه، دفتر طراحی و عکاس ها و بعد هم می آمدم ستاد سیمرغ. تا ظهر که کم کم همه جمع می شدند با ف.ب و گاهی س.ت و دیگران در مورد برنامه ها و بازتاب ها صحبت می کردیم. عصر اوج فعالیت ها بود. پخش تراکت. اطلاع رسانی چهره به چهره و هماهنگی برای مراسم های بزرگ مثل "جشن بلوغ سیاسی" برای "رای اولی ها" و ... هر شب تا نیمه های شب به بررسی وبرنامه ریزی روز آینده می پرداختم و با سرکشی به چاپخانه و دفتر طراحی از آمادگی تراکت های روز آینده مطمئن می شدم و حدود ساعت 2-1 بعد از نیمه شب به خانه می رفتم.

چند روز آخر تبلیغات که حجم کار در مقابل زمان محدود باقی مانده غیر قابل تصور می نمود، چاره یی نبود مگر بیدار ماندن تا زمانی که می شد. 4-3 روز آخر دیگر خواب معنایی نداشت. یک شب خاطرم هست که 4 صبح به خانه رفتم و 6 صبح همان روز برگشتم به ستاد. همان شب بود که آن خواب عجیب را دیدم. هیچکس باورش نمی شد که آن خواب را از خودم درآورده بودم یا اینکه واقعا در آن چرت 2 ساعته دم صبح ان را دیده بودم.

فاطمه ب. و سمیه ت. از خنده مرده بودند و بیشتر فکر می کردند که این هم یکی از آن طنز های پیچیده من است. اما من خواب دیده بودم.

خواب دیدم در یک محوطه رو باز پارکینگ مانندی هستم. یک ماتیز طلایی صفر کیلومتر را از کمپانی تحویل گرفته ام و همراه با محمد خاتمی داریم ماشین را تست می کنیم. محوطه مانند پارکینگ کمپانی بود اما خالی و در اختیار ما دو نفر. بعد از چند دقیقه خاتمی از من خواست که بگذارم او پشت فرمان بشیند. می گفت سالهاست که شانس رانندگی با خیال راحت را نداشته و دوست دارد تا در این محوطه امن و خلوت دلی از عزا در بیاورد. ابا را در آورد و با همان کت کرم ردا مانند بلند نشست پشت فرمان و شروع کرد به رانندگی. اینقدر با سرعت بالا دور میزد که مثل فیلم ها در داخل ماشین این ور آن ور می شدیم. بعد متوجه شدم که خاتمی در زیر ابایش شلوار جین پوشیده است!

شلوار جین در آن روزها شده بود دغدغه من. ده سالی می شد که به خاطر تحصیل در مقاطع بالای لیسانس و نیز کار کردن در مراکز رسمی و جلسات رسمی تر مرتبط به آن، شلوار پارچه ای می پوشیدم و پوشیدن شلوار جین برایم نمادی از دنیای غیر رسمی و به دور از رسمی گری شده بود.

حالا در رویای خود، اتومبیلی را سوار بودم که آن روز آرزوی بیشتر جوانانی بود که مثل من پیاده گز می کردند. با محمد خاتمی بودم، کسی که آن روزها یک دنیا حرف داشتم تا برایش بازگو کنم. کسی که خیلی نگران خودش و برنامه هایش بودم. کسی که آن روزها می خواستم بهش یادآوری کنم به جای پیشبرد اصلاحات به فکر حفظ آن باشد. می خواستم به او بگویم که طی 4 سالی که از استقرار اصلاح طلبان در مسند قدرت گذشته، ان قدر کج فهمی و سو ء استفاده از جانب اصلاح طلبان دیده ام که نگرانم. که نگرانم اگر خاتمی به فکر حفظ اصلاحات نباشد، این قدرت طلبان اصلاح طلب نما چهره اصلاحات را خدشه دار (خط خطی) خواهند کرد.
حالا در خواب کوتاهی با او تنها هستم، اما بجای گفتگو راجع به دغدغه هایم، دارم در کنار او به تفریح و ماشین سواری می پردازم!

اما گویی شلوار جین خاتمی جواب تمامی نگرانی های مرا داده بود و باور کرده بودم که او نیز از خودمان است. او از همان آخوند های باحال است که نمی خواهد با چماق جهنم و یا با عینک انکر و منکر، جوانی من را قضاوت کند. او نمی خواهد مقتدای من باشد و بیشتر ترجیح می دهد همراه من باشد. نمی خواهد با چهار پنج تا حدیث و روایت به هم بافته مرا مطیع خود سازد و از من حق پرسشگری و تشکیک را سلب کند. من تمامی عقایدم را از راه شک به یقین ابتیاع کرده بودم و نمی توانستم چشم بسته مجیز گوی کسی یا عقیده یی بشوم که طاقت نقد و ذهن پرسشگر مرا ندارد.

فردای آن روز خوابم را برای دوستان در ستاد سیمرغ گفتم و همگی حسابی خندیدیم. بچه ها می گفتند که قرار است بعد از تمام شدن انتخابات یک روز بعد از نماز مغرب پیش خاتمی برویم و من باید خوابم را آن روز برایش نقل کنم. اما من احساس شرم می کردم. فکر می کردم اگر بگویم که در خواب او را با شلوار جین دیده ام، این به نوعی توهین تلقی خواهد شد و من را به جرم کج فهمی از روشنفکری خاتمی محکوم خواهند کرد. بالاخره هم ما هیچگاه به آن نماز مغرب و اعشا دعوت نشدیم و خواب من هم ماند برای خودم.

حالا که سالها از آن ماجرا می گذرد و ماتیز دیگر تولید نمی شود، و خاتمی هم دیگر رییس جمهور نیست، و با سخنرانی دیروز فرمانده سپاه پاسداران، محمد خاتمی به افکاری بمانند شلوار جین پوش ها محکوم شده است، خوابم را نقل می کنم تا شاید محمد خاتمی بداند که چقدر ارداتمند او هستم. بداند که می دانم او نمی خواست قهرمان بازی در آورد. بداند که یادم هست که می گفت:" بدتر از قهرمان نداشتن برای یک ملت، نیاز به قهرمان داشتن است." بداند که در سرزمین اسطوره ها اگر نخواهی که لوطی محل باشی، محله را دو دستی تقدیم الواط کرده ای. بداند که اگر نخواهی لب به سخن بگشایی، نوبت سخن را به یاوه گویان تقدیم کرده ای. بداند که ترحم بر پلنگ تیز دندان، ستم کاری بود بر گوسفندان.

آقای بختیاری: وقتی خواستید "داد" گستری کنید، مراقب باشید مانند "ایدز" گستری در زندان کرمانشاه نشود! فاجعه بیستون

امیر پیام. ما که بچه تر از آنیم که از آزادی مطبوعات در دوران مصدق خبر داشته باشیم، اما اگر بشود به دوران سالهای 1376 تا 1378 لقب دوران طلایی مطبوعات ایران داد، ما شاهد عینی آن ایام هستیم. در آن سالها، معروف شدن برای خبرنگاران جوان مثل من کار خیلی سختی نبود. کافی بود تا چند تا یادداشت تند در مورد قتل های زنجیره ای بنویسی و چند تایی هم فحش آبدار نثار هاشمی رفسنجانی کنی تا خیلی زود همه روزنامه خوان های "صبح" تو را بشناسند و یا به لطف انتقاد های تند روزنامه های "عصر" مورد توجه مخاطبان قرار بگیری.
برای من و امثال من هم که فکر می کردیم باید بجای خبرنگاری سیاسی بر روزنامه نگاری اجتماعی تمرکز کنیم، ماجرا آب در هاون کوبیدن بود. ما فکر می کردیم که اطلاع رسانی صحیح، مستند، معتبر و بی طرفانه می تواند مخاطب خردمند را آگاه و نیرومند سازد. تصور ما این بود که شهروند آکاه شهریار آگاه را بر مسند خواهد نشاند و شهریار آگاه شهر را آبادان خواهد ساخت.

هر چه بر و بچه های اجتماعی بیشتر تلاش می کردند تا گزارش های مستند و آگاهی دهنده تهیه کنند، بچه های سیاسی و سینمایی و ورزشی ، مشهورتر می شدند و کسی حوصله ورق زدن صفحات لایی روزنامه ها را نداشت.

شاید امروز که تنگناهایی اجتماعی و اشتباهات سیاسی مجددا همگان را متوجه رویدادهای اجتماعی و فجایع مرتبط با آن ساخته است، بتوان با مرور دوباره برخی از یادداشت ها و گزارش های دهه 70 به اهمیت آنها پی برد.

با اعلام نهایی اسامی وزرای پیشنهادی دولت دهم این کار آسان تر نیز می شود. برخی از این وزرای آتی در همان سالهای طلایی مطبوعات دارای مسئولیت هایی بودند که مهم اما مورد توجه مردم عادی نبود. آقای بختیاری - وزیر پیشنهادی برای وزارت دادگستری - یکی از این افراد است. او سالها ریاست سازمان زندانها و اقدامات تامینی را برعهده داشت.

فاجعه زندان بیستون در زمان ریاست او بر این سازمان روی داد. به رغم تلاش برخی از روزنامه نگاران اجتماعی نویس در آن ایام، ماجرای اسف بار زندان کرمانشاه هیچگاه علنی نشد و تنها فعالان حوزه های ایدز و اعتیاد از آن خبردار شدند.

ماجرا از این قرار بود که در سالهای 78-1376 برای نخستین بار طرحی به منظور کنترل ایدز و اعتیاد با همکاری سازمان ملل متحد و سازمان بهزیستی در شهر کرمانشاه به طور آزمایشی (پایلوت) اجرا گردید. کاهش آسیب های اعتیاد از طریق توزیع سرنگ و فراهم کردن آزمایش آچ.آی.وی و آموزش پیشگیری از ابتلا به ایدز، از الویت های این طرح آزمایشی بود. به همین منظور تصمیم بر آن شد تا اماکن پرخطر که امکان شیوع ویروس ایدز فراوان تر از سایر اماکن است، مورد توجه قرار گیرد و زندان کرمانشاه نیز یکی از اماکن انتخاب شده برای اجرای تست و آزمایش ها بود. پس از انجام معاینات و تست های پزشکی در زندان کرمانشاه مشخص گردید که تمامی زندانیان و کارمندان به غیر از رییس زندان و تعداد انگشت شماری از کارکنان و زندانیان، همگی آلوده به ویروس آچ آی وی شده اند.

وسعت فاجعه به حدی بود که به سرعت زندان تحت محاصره و کنترل شدید امنیتی قرار گرفت و خبر مربوط به آن نیز طبقه بندی شده اعلام شد. با تصمیم عجولانه مسئولان در آن زمان، زندان تخلیه و تعطیل شد. زندانیان با توجه به اصلیت و محل تولدشان به زندانهای دیگر مناطق کشور منتقل شدند و این به معنای گسترش بیشتر ویروس ایدز به تمام زندانهای ایران بود.

شاید "برادران علایی" که هم اکنون در زندان به سر می برند و در آن ایام از فعالان طرح آزمایشی کرمانشاه بودند شاهدان آگاه تری از این فاجعه باشند. هر چند که آنها نیز هم اکنون به جرم تلاش برای براندازی نظام در زندانی به سر می برند که اقای بختیاری سالها ریاست مستقیم ان را بر عهده داشته است و به لطف دستاورد های چشمگیرش هم اکنون از زندانبان کل بودن به وزارت دادگستری منتقل می شود تا این بار مسئولیت گسترش "داد" را در زندانی جدید و بسیار بزرگتر را عهده دار شود.

امنیت ملی از فراز تپه چغا

امیر پیام . برخی از تاریخ نویسان معتقدند که نام واقعی بروجرد ریشه در تاریخچه ای دارد که به دوران یزدگرد سوم ساسانی باز می گردد. شهر تاریخی نهاوند که در دوران یزدگرد سوم پایتخت ایران بوده است در چند ده کلیومتری شمال غربی شهر بروجرد قرار دارد. به همین خاطر بسیاری معتقدند که بروجرد در واقع نام تغییر یافته "برو گرد" است. بدین معنا که پس از پایتخت قرار گرفتن نهاوند توسط یزگرد سوم، برخی از رجال و بازرگانان به حوالی پایتخت مهاجرت کردند و "بر او گرد" آمدند. منظور از "او" همان پادشاه وقت یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است.

صحت و درستی این روایت مورد بحث بسیاری از ایران شناسان است، اما آنچه هنوز مشهود است این است که بر سر در ورودی شهر بروجرد می خوانید که :" به شهر فرزانگان خوش آمدید." این مدعی نیز با گذر کوتاهی در تاریخ فرزانگان و شخصیت های برجسته بروجرد به راحتی قابل اثبات است.

اما از بخت بد طی دوران اقامت من در این شهر، سعادت هم نشینی با این فرزانگان نصیبم نگردید و به خاطر ماهیت وظیفه ای که بر عهده من قرار گرفته بود، معاشرت های من محدود به تنگ نظران و کوتاه فکرانی شده بود که همگی بر مناصب دولتی و حکومتی تکیه زده بودند. البته بروجرد زادگاه بسیاری از این افراد نبود و در میان آنان تنها علا الدین بروجردی (نماینده مردم بروجرد در مجلس شورای اسلامی) بود که بروجردی اصیل می نمود.

فرماندار شهر در سال 1385 زندان بان سابق یکی از شهر های استان خراسان بود که به خاطر موفقیت او در کنترل زندان تحت امرش، اکنون توسط وزیر کشور دولت احمدی نژاد به عنوان فرماندار ویژه بروجرد منصوب شده بود و رابطه فامیلی نزدیکی هم با آقای ثانی استاندار استان لرستان داشت.

در شمال شهر بروجرد تپه ای قرار دارد که بام بروجرد محسوب می شود و به تپه چغا معروف است. بر فراز این تپه هتل نوساز زاگرس نشسته است که تا زمان ماموریت من در بروجرد، زیباترین و مدرن ترین هتل استان لرستان به حساب می آمد. این هتل زیبا با دریاچه ای کوچک و فضای سبز اطرافش، محل تفریح و گردشگری بسیاری از بروجردی هاست که عصر های جمعه برای دیدن شهر از فراز تپه چغا به بالای تپه می روند و بیش از 200 پله را می نورند تا به بالای آن برسند.

سالن غذاخوری هتل زاگرس با معماری هنرمندانه خود، نمایی 360 درجه از شهر بروجرد و ییلاق شمال آن که به دشت "گلدشت" معروف است، ارایه می کند.

از داخل سالن غذاخوری هتل و از فراز تپه چغا می توانی چشم اندازی را نظاره کنی که عقاب ها همه روزه از آن نما بر دشت های سر سبز و جنگل های بلوط زاگرس نظر می افکنند.

این ویژگی منحصر به فرد هتل زاگرس با عث شده است تا تمامی جلسات رسمی، نیمه رسمی و حتی کاملا غیر رسمی مسئولان دولتی و حکومتی بروجرد و بعضا خرم آباد در محل این هتل برگزار شود و سالن پذیرایی هتل زاگرس تقریبا هر روز میزبان میهمانان دولتی است که برای صرف صبحانه (!)، ناهار، عصرانه، و شام و گاه دود کردن قلیانی در سفره خانه سنتی هتل به بالای تپه چغامی آیند.

بر فراز تپه چغا که می ایستی بروجرد زیردستانت قرار دارد. از بالای تپه چغا صدای ترافیک شهر یا زمزمه دراویش در خانقاه بروجرد به گوش نمی رسد. از آن فاصله و ارتفاع نمی توانی تیترهای تند روزنامه های محلی بروجرد را بخوانی و شیب تند تپه و 200 پله سنگی آن برای مردم عادی غیر قابل فتح می نماید. از بالای تپه چغا بروجرد کوچک به نظر می رسد. همه را زیر دست
می بینی. هر وقت که از دیدن شهر و زندگی درون آن دلزده شدی، می توانی به پشت هتل زاگرس بروی و با دیدن سر سبزی و زیبایی بی مثال گلدشت سر زنده شوی. در آن بلندترین نقطه شهر که می ایستی احساس امنیت کامل می کنی. شاید به همین خاطر بود که هر روز صبح من چند روباه را می دیدم که بدون ترس از آدم ها، در محوطه پشتی هتل و شاید برای ارتذاق از زباله های هتل، گرد هم جمع می شدند و ضیافتی با شکوه در میان زباله های هتل داشتند.

این روزها که پی در پی نام علاء الدین بروجردی را با عنوان ریاست کمیته امنیت ملی مجلس می شنوم، بی اختیار به یاد تپه چغا می افتم. شاید او حق دارد که اتهامات و شکایات بدرفتاری با معترضان و زندانیان را جدی نگیرد. من هم چند صباحی در هتل زاگرس اقامت داشته ام. از آنجا امنیت را برقرارتر می بینی و احساس می کنی که تو نقطه پرگار زمینی و همه بر گرد تو آمده اند!

آقای مصباح یزدی من دیگر به خدای شما بنده نیستم! امیر پیام

آيت الله محمدتقی مصباح يزدی، از روحانيون محافظه کار در قم، گفته است از زمانی که حکم رييس جمهور از سوی ولی فقيه تنفيذ می شود« اطاعت از او نيز چون اطاعت از خداست.»
رادیو فردا-22مرداد1388

عصبانی فریاد می زد : چرا باید کودک دلبندمان را به هنگام معرفی به غریبه ها، خوار و ذلیل کنیم و بگوییم" کنیز شما است،" یا "غلام شما است،" و یا "دست بوس شما است؟" استاد روانشناسی وقتی این جملات را می گفت از شدت خشم رگ های گلویش متورم شده بود. می گفت کودکی که با تحقیر و ضرورت در اجرای امیال دیگران بزرگ شد، اعتماد بنفس نخواهد داشت. او فرمانبردار خوبی خواهد شد، اما دانشمند و مبتکر نه!

سال آخری که داشتم از دانشگاه فارغ التحصیل می شدم، شنیدم که آن استاد را از دانشگاه اخراج و از تدریس و حتی ادامه تحصیل در مقاطع عالی تر منع کرده اند. چرا که سر کلاس روانشناسی اشاره کرده بود به یک پژوهش خارجی که مدعی بود خود ارضایی می تواند لزوما یک ناراحتی روانی محسوب نشود و بر اساس آمار ارایه شده در آن پژوهش گفته بود که بیش از 98 درصد از افراد در طول عمر خود آن را تجربه می کنند.

بعد هم استاد علم النفس در نخستین جمله اولین کلاس گفت: هدف از گنجاندن این درس (علم النفس) در میان واحد های درسی روانشناسی این است که من به شما بگویم که علم روانشناسی در اسلام ریشه هایی دارد، اما من همین جا می گویم که روانشناسی به عنوان یک علم هیچ ربطی به علم النفس مورد نظر این ها ندارد!

خلاصه این که هر جا در روانشناسی باریک می شدم خودم را با بخش هایی از اسلام سرشاخ می یافتم و بالعکس. اما زمانی که ملاصدرا را شناختم. کتاب های شریعتی، سخنرانی های سروش، یا جملات مهاجرانی را پبرامون اسلام شنیدم، آنگاه بود که احساس کردم از این افق نسیم خنک می وزد و همیشه باد گرم نمی آید.

هنوز که هنوز است بسیاری از پدران و مادران را می شناسم که معتقدند در عربستان اعتیاد و فساد نیست، چون آنجا در دم دستت را قطع یا زبانت را از قفا می کشند بیرون. هنوز هم ته دل بسیاری از ما بهترین راه مبارزه با اعتیاد ریختن دسته جمعی معتادان به دریا است. و هنور هم به لطف آقای مصباح یزدی و خدای او دختران را ختنه می کنیم.

اما این آخرین موعظه آقای مصباح یزدی، شاه بیت اوست که حجت را بر من تمام کرد. اگر ذره ای در درستی کلام استادم به خاطر سه تیغه بودن صورتش شک داشتم، حالا دیگر آن هم بر طرف شد.

آقای مصباح یزدی! من دیگر بنده خدای شما نخواهم بود. آن خدایی که دائما متر در دست گرفته و آرنج مرا سانت می زند تا ببیند وضویم باطل است یا نه! آن خدایی که به جای رسیدگی به امور آفریقا روزی 5 بار گوشش را تیز می کند تا ببیند من "والضالین" را به اندازه کافی می کشم یانه!

من دیگر بنده آن خدای شما که بهشت اش را از روی فیلم های سکسی هالیوود الگو برداری کرده نیستم! من خدایی که هر ماه یک هفته با زن ها قهر می کند، بنده نیستم. خدایی که انگشت اشاره اش دائم مرا متهم می کند و آتش جهنم اش را به رخم می کشد؛ خدایی که محتاج همیشگی دولا راست شدن من است و به جای شنیدن صدای ضریان قلبم، گوش بزنگ است تا اشتباه هجی کردن "ح" از ته حلق را، بر من خرده بگیرد.

این روزها،خدای شما آن قدر تنگ نظر شده است که از ترس او در خلوت هم از صدای باد معده ام شرمنده می شوم.

آقای مصباح یزدی! خدای شما ارزانی خودتان باد. ما هم خدایی داریم. بالاخره اوضاع همیشه به این منوال نخواهد ماند. ما هم خدایی داریم که هر چند مظلوم اما "قادر" است. هر چند خوش رو و لبخند به لب، اما "توانا" است. من بنده آن خدایم که یک ساعت مطالعه را به 70 سال عبادت ترجیح می دهد. آن خدایی را عبیدم که می گوید "صد بار اگر توبه شکستی باز آی!"

خدای من همان خدایی است که همیشه " رحمان" و "رحیم" است و درد دل های مرا حتی هنگامی که بی سوادم و بوی پشکل گوسفند می دهم، با گشاده رویی می پذیرد و بجای من، مثل تویی را تشر می زند که به بنده من چه کار داری! به تو و مانند تویی که به جای درس آزادگی دادن و برای آزادی جان دادن، می خواهد مرا به انسانی خموده و مکلف تبدیل کند.

آقای مصباح یزدی! ما هم خدایی داریم. خدایی که "بصیر" است اما بصیرتش هیچگاه امنیتی و اطلاعاتی نیست. خدایی که بنده اش را نمی پاید. بلکه نظاره گر اوست تا حتی عبور لحظه یی یک نیت پاک را اجر و منزلت دهد و هزاران قصد ناپاک را تا لحظه عملی نشدن نادیده انگارد.

خدایی که کار کردن را عبادت می داند. مرا از گهواره تا گور پی کسب دانش می فرستد و لحظه هایی را که از فرط خستگی سر بروی کتاب می گذارم، همسنگ سجده هایم می شمارد. خدایی که مادران را میزبانان بهشت قرار می دهد و فاطمه او همه روز های ماه می تواند به مسجد برود.

خدایی که روح خود را در نهاد من دمیده تا مثل خودش خردمند باشم و ستمگری را برنتابم. خدایی که خدمت خلق کردن را برتر از به خدمت درآوردن خلق می داند.

آری آقای مصباح! ما هم خدایی داریم. خدایی که ریزش عرق کارگر را محاسبه می کند و یک "دمت گرم" صمیمی را به نماز شب زاهدان ریا کار ترجیح می دهد. خدای ما برای پذیرش بندگانش،مامور موتوری با هوندا 125 نمی فرستد تا تحقیقات کنند. او بندگانش را گزینش نمی کند. نظارت می کند اما نه از نوع استصوابی آن. خدای ما به خردمندی بنده اش ایمان دارد و به همین خاطر علی را خانه نشین می کند تا روزی که خرد جمعی خلافتش را برتابد.

خدای ما آقای مصباح! همیشه بزرگ و "کریم" است. بزرگی او ربطی به انتخابات دهم ندارد. کرامت او ربطی به فرمایشات آقای جنتی ندارد. خدای ما با خدای آنها که می خواهند از جنازه جوانان تخت طاووس برای پسرشان بسازند، حسابش جداست. خدای ما، خدای طاووس های فخر فروش نیست! او خدای سیمرغ هاست!

آقای مصباح! امروز 22 مرداد 1388 است. به عبارت دیگر قرن بیست و یکم و به عبارتی دیگر تر قرن بیست و ششم پس از آغاز یکتا پرستی در ایران. نشان به آن نشان که خدایم را گواه می گیرم که شما اشتباه می کنید.
حالا که این طور شد، عیسی به دین خودش و موسی هم به آیین خودش! ما خدایمان را هر شب از فراز پشت بام ها فریاد خواهیم زد. شما هم به صفا و مروه در بیابان های کهریزک بپردازید. ما با هر "یاحسین" آزادگی را فریاد خواهیم زد. شما هم با هر شکنجه و طرفندی که بلد هستید، گالیله را مرعوب و منکوب کنید. ببینیم آخر کار خداوند متعال "مجتبی" شما را مقرب درگاهش می کند یا "سهراب" ما را!؟

بیچاره عمو پورنگ!

امیر پیام. این که اوضاع فعلی ایران ویژه و استثنایی است غیر قابل انکار است. این که میلیون ها ایرانی بعد از 22 خرداد خواب به چشم شان نرفته حقیقتی است. خیلی از جوانها مدعی اند که زندگی آنها به دو قسمت کاملا مجزا تقسیم شده است: قبل از 22 خرداد و بعد از آن.

اما از طرف دیگر، چرخ فلک همزمان با وقایع ایران و بدون توجه به نتایج آن، همچنان در حال چرخش است و روزگار منتظر نخواهد شد تا دولت دهم سرنگون شود و بعد شروع به گذران کند. امروز 10 مرداد است و از 22 خرداد تا امروز خیلی ها برای نخستین بار عاشق شده اند. خیلی ها فارغ التحصیل شدند و بسیاری نیز متولد یا در گذشته اند.

زندگی جریان دارد و هر که دچار سکون شود و زندگی را گذران نکند، زندگی از او می گذرد! برای برخی از ما درک این جریان سیال دشوار است و می جنگیم تا لحظه ها را بازگردانیم، تدوین کنیم و دوباره به حرکت درآوریم. اما بعضی هم قدر لحظه را می دانند و سوار بر موج ثانیه ها به ساحل می رسند.

عمو پورنگ هم یکی از این قدر شناسان روزگار است. بسیاری از کسانی که او را از نزدیک می شناسند می گویند: بنده خدا خیلی انرژی می گذارد، اما در تک تک اجزاء رفتارش نمایان است که هیچ علاقه ای به بچه ها ندارد و این برنامه کودک فقط حرفه اوست! جشنواره سوره اصفهان 6 سال پیش سندی بر این مدعی بود. هنگامی که عمو پورنگ از سالن جشنواره خارج شد و در برابر دیدگان همگان سر بچه های هوادار خود که ساعت ها منتظرش شده بودند، داد زد و همه آنها را به بغض وا داشت.

اما عمو پوررنگ، گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. او تمام رقبای خود از شبکه 1 سیما بیرون راند و به تنهایی در کانون تمامی برنامه ها قرار گرفت. او که با کپی کردن نقش خود از برنامه معروف مشابهی در کانادا الهام می گیرد، با اجرای برنامه در راهپیمایی های روز قدس و 22 بهمن و سایر تظاهرات دولتی، ستونهای خود را بر ارکان برنامه کودک شبکه 1 استوار ساخت.

او فقط یک اشتباه مرتکب شد و آن هم حضور یافتن در مراسم تنفیذ محمود احمدی نژاد بود. عمو پورنگ تصور می کرد هر آدم کوتاه قد و بلبل زبانی، هم بازی خوبی برای او خواهد بود، نمی دانست که حاضر جوابی محمود احمدی نژاد با "امیرمحمد" فرق می کند. فرق آن هم این است که بلبل زبانی های احمدی نژاد به اندازه "امیر محمد" بامزه از آب در نمی آید. این روزها، خیلی ها حاضر جواب بودن را به عنوان صفت برتر برای یک رییس جمهور نمی پسندند.

زندگی ماجرای غریب و بی رحمی است. گاه تو همه چیز را با دقتی مینیاتوری محاسبه می کنی و بعد تنها یک اشتباه، یک اشتباه ناقابل، همه چیز را نابود می کند. عمو پورنگ هم همین یک اشتباه را مرتکب شد و حالا دیگر هیچکس نمی خواهد که فرزندش عمویی مثل او داشته باشد.

ساعت سیکو 5 من و تجاوز به دختر خاله ام!

امیر پیام. این روزها که گوشی موبایل، مدل ماشین و لپ تاپ شده اسباب بازی مدرن نوجوانان، گفتن قصه یک ساعت مچی بی مزه خواهد بود، اما 27 سال پیش سیکو 5 حکم همان "آی پاد" امروز را داشت. ساعت من کوکی بود و من که آن ساعت صفحه آبی را تازه گرفته بودم، وسوسه عجیبی داشتم تا کوک آن همیشه پر باشد، مبادا که بخوابد! هنوز یک هفته از خریدن آن نگذشته بود که مادرم آمرانه از من خواست تا او را به دختر خاله ام بدهم. برای پسر بچه 10 ساله ای که یک پنجم عمر خود را منتظر داشتن ساعتی مثل آن مانده بود، بخشیدن یک سیکو 5 مچی، با به آخر رسیدن دنیا تفاوت چندانی نداشت. درست به یاد ندارم که چقدر گریه کردم یا چقدر مادرم را سرزنش کردم، اما چون صاحب جدید ساعت، کسی نبود جز محبوب ترین دخترخاله ام در آن ایام، زیاد ناراحت نشدم.

پسر و دخترخاله های من همیشه نقش مهمی در زندگی من داشته اند. شاید روزی بتوانم داستان آنها را بنویسم، اما فعلا به بازگو کردن بخشی از ماجرای "مکرم" خواهم پرداخت که مناسبت بی مانندی به وقایع امروز دارد. "مکرم" 18 سال بیشتر نداشت که اعدام شد. سال61 یا 62 او را دستگیر کردند (جرات نمی کنم از مادر یا خاله ام تاریخ دقیق اش را بپرسم و ناراحت شان کنم) و تنها چند روز بعد آقای لاجوردی - رییس وقت زندان اوین که همین چند سال پیش در بازار تهران ترور شد - با خانواده تماس گرفت و گفت که اگر پول گلوله ها را پرداخت کنیم، مزار او را در بهشت زهرا نشانمان خواهند داد.

فردای آن روز که به سر قبر او رفتیم، همه آرام و خاموش گریه می کردند، اما من فقط سرم را روی قبر گذاشتم و گوشم را چسباندم به زمین تا بلکه صدای تیک تاک ساعتم را برای آخرین بار بشنوم. با محاسبات من باید هنوز کار می کرد. لحظه ای که داشتم ساعتم را به مکرم می بخشیدم، تا درجه آخر کوکش کرده بودم و می دانستم که با کوک پر حداقل یک هفته کار می کند. راستش را بخواهید صدای تیک تاک ان را هم شنیدم و همین شد که گریه نکردم و تا مدتها فکر می کردم که دختر خاله ام زنده است و هیچگاه نخواهد مرد!

آن روزها من زیاد از سیاست سر در نمی آوردم. هر چند که از هفت سالگی مادرم مرا با خودش به تمام راهپیمایی ها می برد و انقلاب و اتقافات قبل و بعد از آن با دوران کودکی من گره خورده بودند، اما از انگیزه های سیاسی جوانان سر در نمی آوردم. مکرم همبازی من و خواهرم بود و همیشه با او ایام خوبی را داشتیم. از بچگی مرا قلم دوش می کرد و اجازه می داد تا کلکسیون جعبه های کبریت، متعلق به پسرخاله ام را وارسی کنم. یکبار برایم کتابی خرید به نام "سگ قهرمان". داستان سگ چوپانی بود که با سه گرگ در می افتد و به خاطر حفظ گله گوسفندان جان خود را قربانی می کند. تصویر صفحه آخر آن کتاب که نشان می داد سگ قهرمان توسط گرگ ها تکه تکه شده است، هنوز در خاطر من مانده است و شاید بخاطر همین است که همیشه از زندانی شدن ترسیده ام!

فکر نمی کنم مکرم هم زیاد از سیاست سر در می آورد. احتمالا او هم مانند " ندا" فقط از اوضاع سیاسی راضی نبود و نمی توانست بپذیرد که زحمات جوانان آن ایام به نفع برخی مصادره شود و بزرگان و پیران مرشد انقلاب مانند آیت الله طالقانی، آیت الله لاهوتی و ... براحتی خاموش شوند و چند روحانی جوان دایره قدرت را به خود و حزب شان محدود کنند! او نیز مانند ندا دختری ساده و با آرزوهای ساده (احتمالا حتی ساده تر از آرزوهای دختران امروز) بود. آنقدر روسری اش را محکم می بست که از زیبایی های چهره اش چیز زیادی باقی نمی ماند. اما همیشه لبخندی بامزه به لب داشت که بدون آرایش هم او را خواستنی و دلپذیر می کرد.

مادرم با پدرم و خاله هایم زمزمه می کردند که چون در اسلام دختر باکره را نمی شود اعدام کرد، دختران محکوم به اعدام را یک شب پیش از اعدام به عقد پاسداری در می آورند و در سحرگاه روز بعد عروس خونین و احتمالا کتک خورده را به جای هدایت به مراسم پایتختی، به سمت تیرک چوبی تیرباران راهی می کنند و با گلوله هایی که بعدا پول آن را از خانواده عروس پس می گیرند، سوراخ های خونین جدیدی بروی بدنش ایجاد می کنند.

لاجوردی شخصا تماس گرفته بود و پول گلوله ها را طلب کرده بود. برای همین هم هر وقت که نقاشی دیواری لاجوردی را می بینم، مرا به فکر و اندوه فرا نمی برد. او را مسبب اصلی خاک شدن ساعت سیکو 5 خودم و از دست دادن دختر خاله ام فرض می کنم.

رابطه میان تریاک و جنبش سبز!

امیر پیام . اگر بی انصاف نباشم، باید بگویم که نمی شود تمام کیفرخواست مطرح شده در دادگاه دوم متهمان انقلاب مخملی را یکجا رد کرد! حداقل دیروز رویدادی را شاهد بودم که به من اثبات کرد میان این انقلاب مخملی یا همان جنبش سبز و کشورهای غربی رابطه هایی وجود دارد.
دیروز بیمار جدیدی داشتم که می خواست اعتیاد خود را زودتر ترک کند. انگیزه اصلی او نایاب شدن تریاک طی 2 ماه اخیر در ونکوور کانادا بود. می گفت طی هفته های اخیر تریاک و هرویین پرشین (ایرانی) گیر نمی آید و به شدت گران شده است. او تنها مراجعه کننده جدید ما نبود. طی ماههای اخیر، در کلینیک ما، روند چشمگیری از افزایش مراجعه کنندگان ایرانی خواستار کنترل اعتیاد به مواد مخدر مشاهده شده است.

بسیار ساده اندیشی است که بدون در نظر گرفتن عوامل زیستی، روانی ، اجتماعی و روحی اعتیاد بخواهیم به نتیجه گیری بنشینیم و بگوییم: "این کانادا نشینان دیگر چه مرگشان است که تریاک می کشند؟!" بی تردید مشکلات مهاجرت (به ویژه مهاجرت اجتماعی و سیاسی) در کنار سایر عوامل زمینه ساز و شکل دهنده اعتیاد عاملی موثر در گرایش مهاجران به استفاده از مواد اعتیاد آور است. اما این موضوع مورد نظر این یادداشت نیست.

آنچه اتفاقات اخیر در ایران را مرتبط با پدیده اعتیاد به مواد مخدر می کند انتشار چند خبر نگران کننده است. اعدام 24 نفر در کرج به جرم قاچاق مواد مخدر؛ ارتباط فامیلی میان سردار اسماعیل احمدی مقدم با محمود احمدی نژاد؛ و اشاره به یافتن تریاک و مشروبات الکلی در بازرسی دفاتر و منازل متهامان دادگاه انقلاب مخملی، مهمترین مسائلی است که این روزها از نگاه کارشناسان سیاسی به دور مانده است.

نام سردار احمدی مقدم در میان مخاطبان رسانه ها بیشتر با عنوان فرمانده نیروی انتظامی ج.ا.ایران گره خورده است . به همین خاطر در جریان اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات دهم، نام او بیشتر به عنوان مسئول بدرفتاری ها و شکنجه کردن بازداشت شدگان توسط ماموران انتظامی مطرح می شود.

اما سردار احمدی مقدم دو عنوان مهم دیگر را نیز به یدک می کشد که می تواند اتهامات جدیدی را متوجه او سازد. نخست این که او باجناق محمود احمدی نژاد است و می تواند انگیزه شخصی برای حمایت از رییس جمهور و سرکوب مخالفان او داشته باشد.

اما عنوان دیگری نیز وجود دارد که ممکن است بی ارتباط به جنبش سبز به نظر آید. سردار اسماعیل احمدی مقدم دبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر ریاست جمهوری نیز هست. ممکن است این شائبه بوجود آید که فرمانده نیروی انتظامی باید دبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر نیز باشد و این امر شبهه بر انگیز نیست و این دو منصب در راستای هم قرار دارند. اما برای آنان که با ساختار اداری و تشکیلاتی نیروی انتظامی و ستاد مبارزه با مواد مخدر به عنوان دو تشکیلات متفاوت آشنایی دارند، می دانند که این دو عنوان آقای احمدی مقدم چقدر تفاوت ساختاری و ماهوی دارند.

فرمانده نیروی انتظامی حکم انتصاب خود را مستقیما از رهبر و البته با پیشنهاد و مشاورت رییس جمهور و وزارت کشور می گیرد، در حالی که دبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر حکم خود را مستقیما از رییس جمهور دریافت می کند و سمتی معادل معاون رییس جمهور دارد. در واقع رییس اصلی ستاد مبارزه با مواد مخدر، رییس جمهور وقت است و دبیرکل منتصب او عهده دار دبیرخانه ستاد است که هم اکنون در نبش کوی 12 خیابان نفت شمالی تهران قرار دارد.

این دو تشکیلات دارای بودجه متفاوت، ماموریت های متفاوت (در برخی موارد همسو) و تا پیش از انتصاب آقای احمدی مقدم، دارای مسئولان کاملا متفاوت بوده اند. در حقیقت نیروی انتظامی در درون خود سازمانی دارد که تحت عنوان "اداره کل مبارزه با مواد مخدر ناجا" نامیده می شود و ماموریت دارد تا در بخش درون مرزی با عرضه مواد مخدر ( تولید، خرید و فروش و قاچاق آن) مبارزه کند. همچنین مقابله و دستگیری متهمان مرتبط با مواد مخدر مانند معتادان خیابانی نیز از ماموریت های این اداره نیروی انتظامی است.

اما ستاد مبارزه با مواد مخدر که در سال 1367 با تصویب قانون مربوط به آن در مجمع تشخیص مصلحت نظام تشکیل شده است، ماموریت هایی گسترده تر از مقابله با عرضه مواد مخدر بر عهده دارد. این ستاد به منظور ایجاد هماهنگی بیشتر و استفاده از تمام ظرفیت های موجود نظام برای کنترل و مبارزه با پدیده اعتیاد و مواد مخدر تشکیل شده است.

شاید با مرور اعضای این ستاد کم کم ارتباط موثر اما نامحسوس این ستاد با مسائل سیاسی کشور آشکارتر شود. اعضای این ستاد عبارتند از:
رئیس جمهور (رئیس ستاد) ؛ دادستان کل کشور؛ وزیر کشور؛ وزیر اطلاعات؛ وزیر بهداشت؛ وزیر آموزش و پرورش؛ رئیس سازمان صدا و سیما؛ فرمانده نیروی انتظامی؛ رئیس دادگاه انقلاب اسلامی تهران؛ رئیس سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی؛ فرمانده نیروی مقاومت بسیج؛ و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی.

در سالهای ابتدایی انقلاب که آیت الله خلخالی به عنوان حاکم شرع با پدیده مواد مخدر و مساله مجاهدین خلق برخورد می کرد، شایعات فراوانی شنیده می شد که گاه برای متهمان سیاسی با پرونده سازی مرتبط با مواد مخدر، زمینه برخورد قهر آمیز و حتی اعدام آنان فراهم شده است.

شاهدان عینی می گفتند در تشکیلات تحت امر آیت الله خلخالی، همزمان با تشکیل پرونده متهمان موارد مخدر و معتادان، گلوله ای به جلد پرونده آنان ضمیمه می شد تا متهم بداند که در صورت اثبات جرم او و یا تداوم مصرف مواد، آن گلوله منتظرشان خواهد بود.

در آن ایام که تشکیلاتی تحت عنوان "کمیته انقلاب اسلامی" مسئول برخورد با پدیده مواد مخدر شده بود، اعدام های گسترده و حتی دسته جمعی متهمان مواد مخدر، همزمان شده بود با دستگیری و اعدام اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و هر دو موضوع در دایره ماموریت های آیت الله خلخالی قرار می گرفت.

با گسترش پدیده مواد مخدر، وسعت و میزان کشت مواد، و ترانزیت آن از افغانستان به اروپا و آمریکای شمالی، امروز مساله مواد مخدر و اعتیاد ابعادی حتی فراتر از مواضع سیاسی دولت ها قرار گرفته است و گاه در ایجاد مناسبات بین المللی میان دولت ها تعیین کننده شده است.

از طرف دیگر، پول ناشی از تجارت مواد پس از نفت و اسلحه سومین تجارت پرسود دنیا شناخته می شود. طلبان در افغانستان، شورشیان کلمبیا، ببرهای تامیل در سریلانکا، ناراضیان در کامبوج، برمه، چچن و... همگی با تجارت مواد مخدر هزینه های خرید اسلحه و تجهیزات نظامی را برای مبارزات خود تامین می کنند. همچنین دولت ها نیز با مصادره اموال قاچاقچیان و کشف و ضبط مواد مخدر به کسب درآمد می پردازند.

برای مثال در ستاد مبارزه با مواد مخدر کمیته ای وجود دارد که تحت عنوان کمیته بررسی اموال مصادره شده قاچاقچیان، فعالیت می کند و برای منازل، اتومبیل ها و اموال کشف و ضبط شده قاچاقچیان تصمیم گیری می کند. این کمیته تا سال 1378 منبع اصلی درآمد ستاد مبارزه با مواد مخدر محسوب می شد و این ستاد میلیاردها تومان پول حاصل از این اموال مکشوفه را بدون وارد کردن به خزانه کشور مورد استفاده قرار می داد.

درآمد زا بودن این بخش ستاد مبارزه با مواد مخدر طی سال های اخیر موجب گردیده بود تا قوه قضاییه مدعی عهده دار شدن امور مبارزه با مواد مخدر در کشور شود و به بهانه آن که 60 درصد از پرونده های دادگاه ها و بیش از 60 درصد زندانیان، مربوط به مواد مخدر و نتیجتا در حوزه ماموریتی این قوه قرار می گیرد، از دولت می خواست که اداره ستاد مبارزه با مواد مخدر رابه این قوه واگذار کند. همزمان نیروی انتظامی نیز با تکیه بر اهمیت مبارزه نظامی با قاچاقچیان و ارتباط مساله مواد با امنیت اجتماعی، همواره از منتقدان ستاد مبارزه با مواد مخدر محسوب می شد و خواستار محور قرار گرفتن نیروی انتظامی در تمامی تصمیم گیری ها و اقدامات مرتبط با مواد مخدر می شد.

بدین ترتیب با انتصاب اسماعیل احمدی مقدم به دبیر کلی این ستاد و سمت فرماندهی او در نیروی انتظامی، اکنون شرایط ویژه ای بوجود امده است که می تواند در نوع خود طی 30 سال گذشته بی سابقه ارزیابی شود.

تخلفات آشکار نیروی انتظامی در سرکوب اعتراضات مردمی،اوج گیری اعدام های منصوب به مواد مخدر ظرف دو ماه اخیر، ترکیب اعضای ستاد مبارزه با مواد مخدر که تقریبا با ترکیب اعضای گروه سرکوب گر اعتراضات مردمی همسان است، درآمد های سرشار این ستاد، و بالاخره قوانین قهر آمیز مبارزه با مجرمان مواد مخدر که اجازه صدور حکم اعدام برای قاضیان محاکم قضایی را آسان تر می کند، همگی می تواند نگرانی هایی را به وجود آورد که با مستقر شدن اسماعیل احمدی مقدم (باجناق محمود احمدی نژاد) در این دو پست مهم مورد توجه و گمانه زنی های تحلیل گران سیاسی قرار خواهد گرفت.

منابع بیشتر:
وب سایت ستاد مباره با مواد مخدر و ساختار تشکیلاتی این ستاد:
http://dchq.ir/html/index.php?module=htmlpages&func=display&pid=35

هیچکس دیگر حمید استیلی را دوست ندارد!

امیر پیام. لیگ برتر فوتبال ایران هفته پیش آغاز شد. بسیاری از جامعه شناسان و فیلسوفان معتقدند که در دنیای تحت کنترل رسانه ها، فوتبال یکی از مهمترین رویدادهای مورد توجه مردم است. برای اثبات این مدعا نیز کافی است بدانیم که تعداد کشور های عضو فیفا (فدراسیون بین المللی فوتبال) از تعداد کشورهای عضو سازمان ملل متحد بیشتر است (فیفا 208 عضو دارد که 16 عضو بیشتر از سازمان ملل و 3 عضو بیشتر از کمیته المپیک است).

"جنگ در مستطیل سبز" نامی است که این روزها به مسابقات سیاسی فوتبال میان کشورها و گاه میان تیم های فوتبال دو شهر رقیب یا حتی دو قشر مختلف از مردمان یک شهر (شهرآورد) اطلاق می شود.

بی جا نخواهد بود اگر بگوییم که این میزان اهمیت برای مسابقات فوتبال، توسط سیاستمداران تمام کشورها نیز مورد توجه قرار گرفته و سالهاست که حکومت ها از فوتبال بهره کشی سیاسی می کنند.

امروزه مسابقات فوتبال درکنار سود آوری مالی از محل تبلیغات تلویزیونی، خرید و فروش بازیکنان و مربیان، و تبلیغات جانبی زمین فوتبال، به عنوان یک سرگرمی همه گیر با جاذبه های سیاسی، مورد توجه حکومت مداران است. حتما رقابت مهندس علی آبادی -معاون محمود احمدی نژاد و رییس سارمان تربیت بدنی- با علی کفاشیان برای احراز ریاست فدراسیون فوتبال را (که پستی به مراتب کم اهمیت تر از معاون رییس جمهور است) به یاد دارید. جدال های میان محمد دادکان (آخرین رییس فدراسیون در دولت محمدخاتمی) باز هم با مهندس علی آبادی را که به مسابقات ایران در جام جهانی2006 آلمان لطمه زد چطور؟ آخرین انها هم مبارزه دائمی میان صفایی فراهانی _نخستین رییس فدراسیون فوتبال دولت محمد خاتمی - با رییس سازمان تربیت بدنی دولت احمدی نژاد ( مجددا مهندس علی آبادی) که تا پیش از دستگیری صفایی فراهانی (در اواخر خرداد سال جاری) ادامه داشت.

حتما این را هم به یاد دارید که محمد مایلی کهن چطور به عنوان مربی تیم سایپا برگزیده شد و از هنگامی که علی دایی به استفاده های سیاسی دولت احمدی نژاد روی خوش نشان نداد، چطور مهرداد بذرپاش - مدیر عامل اسبق سایپا و رییس کنونی سازمان ملی جوانان- با پذیرفتن حمایت مالی تیم ملی ، محمد مایلی کهن را به عنوان مربی تیم ملی به فدراسیون تحمیل کرد. حتی در جریان مربی شدن علی دایی نیز ردپای دخالت نفر اول دولت در تحمیل دایی به فدراسیون فوتبال در برابر انتخاب فدراسیون که افشین قطبی بود، مشاهده شد.

حتی بسیاری از کارشناسان معتقدند که امیر قلعه نویی نیز سابقه مربیگری خود در استقلال (تاج سابق که تیم دربار پهلوی بود) و تیم ملی را بیشتر مدیون جانماز هایی که آب کشیده و مراسم مذهبی است که در خانه اش و در برابر رسانه ها برگزار می کرد، و نه به خاطر شایستگی های فوتبالی امیر خان. حتی ریاست هیات مدیره استقلال نیز سالها با علی آقا محمدی - رییس دفتر آیت الله خامنه ای - بود. او هم اکنون نیز ریاست اتحادیه فوتبال ایران را بر عهده دارد. مقاومت سازمان تربیت بدنی در برابر واگذاری پرسپولیس و استقلال به بخش خصوصی نیز تلاشی آشکار برای حفط امتیاز سیاسی فوتبال به نفع دولت است.

از طرف دیگر، فوتبال پدیده است که هر هفته می تواند به اندازه 1715 سال وقت، مردم را سرگرم کند و توجه آنها را از دیگر مسائل روز منحرف کند. فرض کنید جمعیت بالای 5 سال ایران که می توانند تلویزیون نگاه کنند 60 میلیون نفر باشد. اگر هر ایرانی در طول یک هفته فقط 15 دقیقه به مسابقات فوتبال، اخبار ورزشی، یا روزنامه های ورزشی توجه نشان دهد، با ضرب عدد 60 میلیون نفر در 15 دقیقه ، عددی حاصل می شود که بیشتر از میزان زمان صرف شده در 1715 سال است. این عدد 300 سال بیشتر از زمانی است که از ظهور اسلام تا امروز گذشته است!

بدین ترتیب جنگ 90 دقیقه ای در مستطیل سبز، پدیده است که بسیار عظیم تر از مسابقات گلادیاتورها و حتی جذاب تر از محصولات هالیوودی است.

اما همین پدیده پول ساز و سرگرم کننده در مواردی تبدیل به ابزاری کارآمد در خدمت جنبش های مردمی و حرکت های آزادی خواهانه شده است. مسابقه فوتبال میان فرانسه و الجزایر، تیم های منطقه باسک اسپانیا با تیم های بزرگ پایتخت، یا تیم های آفریقایی با تیم های اروپایی که پیش تر مستعمره آنها بوده اند، از این جمله مسابقات هستند. مسابقه تاریخی ایران و آمریکا در جام جهانی فرانسه نیز بارزترین مثال فوتبال و سیاست در ایران است که حمید استیلی را با آن ضربه سر تماشایی به تاریخ ایران پیوند زد.

به یاد دارید که علی پروین پیش از انتخابات دهم به طرفداری از محمود احمدی نژاد پرداخت وبا او عکس یادگاری انداخت. محمد مایلی کهن نیز بارها از طرفداری آشکار خود از رییس دولت نهم سخن گفت و از این طریق در مبارزه علیه علی دایی به پیروزی رسید و هر دو صندلی علی دایی در تیم سایپا و تیم ملی را از آن خود کرد.

با آغاز دوباره لیگ برتر از میانه مرداد ماه و در حالی که هنوز اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات خرداد ماه در قالب جنبش سبز ادامه دارد، حضور چند ده هزار نفری تماشاگران در روزهای پایانی هر هفته و در حالی که مسابقات قرمزها و آبی ها پخش مستقیم تلویزیونی را به همراه دارد، می تواند آبستن اتفاقاتی باشد که ممکن است برای برگزار کنندگان غیر قابل کنترل باشد.

از طرف دیگر، تماشاگران فوتبال (که بخش اعظم آنها از میان معترضان خیابانی به ناتیج انتخابات دهم هستند) در این دوره از مسابقات به اظهار نظرهای مربیان، واکنش های بازیکنان پس از به ثمر رساندن گل، و تمامی حواشی مستطیل سبز از دریچه سیاست نیز توجه خواهند داشت و احتمالا به هنگام شکست ها و اتفاقات ناگوار برای تیم های محبوبشان، بخشی از دشنام های خود را نثار دولت دهم خاوهند کرد.

در لیگ امسال هر کس که طرفداری دولت را بکند و یا کلامی در این باره بر زبان راند، به سرعت از چشم تماشاگران خواهد افتاد و مردم تنها مردمی بودن اهل فوتبال را سنگ بنای طرفداری خود از حاشیه سازان فوتبال قرار خواهند داد.

در این میان حمید استیلی (سرمربی جدید تیم استیل آذین که برای نخستین بار به لیگ برتر راه یافته است) ، علی پروین ( مدیر تیم استیل آذین) ، افشین قطبی (سرمربی تیم ملی)، محمد مایلی کهن (سرمربی سایپا) ، و امیر قلعه نویی (سرمربی سپاهان اصفهان) از جمله مربیانی اند که از هم اکنون زیر ذره بین سیاسی تماشاگران قرار دارند و کوچکترین جانبداری مستقیم یا غیرمستقیم آنها می تواند آتش خشم میلیونها طرفدار فوتبال را به دنبال داشته باشد.

از طرف دیگر مسابقات تیم ملی فوتبال ایران در داخل و خارج از ایران نیز فرصتی استثنایی برای سبز ها است که با نمایش اعتراضات مسالمت آمیز خود در قالب نماد های رنگی یا شعارهای دسته جمعی در برابر رسانه های خارجی و دهها دوربین غیر قابل سانسور قرار گیرند و از این طریق مطالبات مدنی خود را پیگیری کنند.

به عبارت بهتر، اعتراضات مردمی که در قالب جنبش سبز تبلور یافته و با سرکوبی شدید نیروهای امنیتی و اطلاعاتی حکومت مواجه شده است، با شروع لیگ برتر به دنبال استفاده از مستطیل سبز و ورزشگاه ها خواهد بود تا از فرصت هایی که محوطه جریمه حریف به دست می آورد، حداکثر استفاده را بکند.

هر چند که احتمالا با امکانات دولتی که در اختیار حریف جنبش سبز قرار دارد، بسیاری از این فرصت ها پیش از به ثمر رسیدن با سوت داور (شما بخوانید کنترل ورزشگاه ها)، خطای خشن (شما بخوانید ضربه های باتوم یا حضور پرشمار نیرو های انتظامی)، و یا اعلام افساید (سانسور تلویزیونی یا تحدید کادر دوربین ها) ، و یا تصمیم کمیته انضباطی (شما بخوانید خبر رسانی تحریف شده توسط رسانه ملی) به گل نخواهد نشست. اما همین غیر قابل پیش بینی بودن فوتبال است که ان را جذاب ترین رویداد ورزشی- سرگرمی جهان ساخته است.

در آستانه نیمه شعبان: حضرت مهدی مصادره شد!

امیر پیام. استاد روزنامه نگاری ام همیشه می گفت که یک روزنامه نگار حرفه ای باید تمامی روزنامه ها را به طور کامل بخواند و حتی اگهی های آنها را نیز از نظز دور ندارد!
خواندن بیش از 30 روزنامه ی حداقل 24 صفحه ای، آنهم هر روز و با وجود گوش دادن به اخبار تلویزیون و گردش دائمی در اینترنت، حداقل برای من یکی کاری طاقت فرساست. اما از دیروز که با جستجوی کوتاهی در روزنامه ها به کشف سند جدیدی در مورد اعتراف ناخواسته یکی از یاران احمدی نژاد پیرامون شکنجه زندانیان سیاسی پی بردم، تصمیم گرفتم تا هر روز چرخ و پری در روزنامه های ایرانی بزنم، بلکه بخشی از خبرها که از دید دیگر تحلیل گران پنهان ماند، نصیب من شود تا بدین ترتیب فرصت برجسته کردن نکته ای جدید را بیابم و از تکرار دیگران پرهیز کنم.

گردش امروز زیاد طولانی نشد. وقتی از کیهان شروع به گردش می کنی، خیلی زود حاجت می گیری و زیاد نباید به نکته بینی دچار شوی.

گزارش ویژه کیهان امروز 15 مرداد 88 به موضوع "نشانه هاي منتظران ظهور در عصر انقلاب اسلامي چيست؟"
اختصاص دارد.

فارغ از این که این مطلب که تنها گفتگو با چند نفر را شامل می شود، می تواند گزارش نامیده شود یا خیر (چون عنصری از مشاهده که شرط تمایز مقاله و مصاحبه با گزارش است، در آن وجود ندارد) خواندن مطلب به نوعی از مصادره کامل امام زمان به نفع آیت الله خامنه ای و فتوایی غیر مستقیم درباره ارتداد میر حسین موسوی است.

ایرج نظافتی - نویسنده مطلب - که در نوشته خود باسه نفر در زمینه نشانه های منتظران ظهور صحبت کرده است، به طور آشکاری تنها شرط لازم و کافی برای واجدان شرایط انتظار را در وفاداری بی قید و شرط به آقای خامنه ای می داند .

بنا بر اظهارت حمید رسایی - نماینده تهران که اخیرا خواستار محاکمه میر حسین موسوی شده است - وجود ولی فقیه در جامعه نوعی "ظهور صغری" (در برابر غیبت صغری) است که در صورت خوب آماده شدن منتظران می تواند زمینه "ظهور کبری" (در برابر غیبت کبری) که همزمان با ظهور حضرت مهدی خواهد بود را فراهم سازد.

به زبان ساده، در حال حاضر همگی ما در حال سپری کردن دوره "طرح کاد" هستیم و با وجود اظهارات آقای خامنه ای در آخرین "ظهور صغری" خودشان ، همگی در امتحان خرداد مردود شدیم (دقت کنید! یکضرب مردود شدیم. حتی تجدید هم نشدیم تا در شهریور دوباره شانسی داشته باشیم).

کوتاه آن که در دیگر بخش های این نوشته تمامی ویژگی های یک منتظر "خوب" و "راستین" بر اساس میزان وفاداری و پیروی او از آقای خامنه ای (ولی فقیه) سنجیده می شود و تمامی شواهد و مدارک نیز در این زمینه موجود و مکفی است.

در بخشی از این مقاله بنا بر اظهارت محمد مهدی مرادی آمده است :
"اگر ملاحظه كنيد مي بينيد الان افرادي كه به هر بهانه اي در مقابل ولايت فقيه ايستاده اند و هر روز بيانيه اي دشمن پسند صادر مي كنند فقط به فكر رسيدن به پست و مقام دنيايي هستند و هيچگاه در دسته منتظران واقعي قرار نمي گيرند، چرا كه حضرت امام خميني(ره) فرمودند حفظ نظام از اوجب واجبات است، تفسير اين سخن نيز كاملا مشخص است اما افرادي پيدا مي شوند كه هر روز در روزنامه ها و بيانيه هاي خود اركان نظام را هدف حملات ناجوانمردانه خود قرار مي دهند."

بدین ترتیب نویسنده تکلیف میر حسین موسوی را نیز مشخص کرده و اور را از منتظران واقعی امام زمان نمی داند.

فردا نیمه شعبان است و معمولا بیشترین میزان مراسم ازدواج امشب و فردا صورت می گیرد. این شب ها تا دلت بخواهد صدای بوق عروس می شنوی. هر چند که این روزها بوق ماشین ها به دلیل دیگری نیز نواخته می شود.

بوق ها می گویند "سید" ما رییس جمهور شده بود و رنگ سبز ما رنگ ائمه بود. اما گویا کودتا مصادره را از آسمان ها شروع کرده و با مصادره چشم های منتظران به آسمان، از ایشان می خواهد که سر به پایین بیافکنند و بدین ترتیب فرمانبرداری خود را از "ولی فقیه" که در دوره "ظهور صغری" قرار دارد، میزان وفاداری و صلاحیت خود برای "ظهور کبری" نمایان کنند.

نویسنده مطلب را با این نتیجه گیری به اتمام می رساند: "بايد گفت كه چنين مردمي كه در آزمايش هاي الهي موفق اند بدون شك آناني هستند كه در برابر دستورات ولي فقيه تمكين مي كنند و ولايت مطلقه فقيه را با تمام وجود مي پذيرند و كليه اعمال و رفتار خود را مطابق با خواست ولي امر تنظيم مي كنند."

الله اکبر!

مقاله کیهان را اینجا پیدا کنید:
http://www.kayhannews.ir/880515/5.htm#other500

تهران سی و سومین شهر گران دنیا شد! تا نمودار های آماری را مجبور به اعتراف نکرده اند، این آمار ها را به یاد بسپارید!

امیر پیام. در خبرها آمده بود که رییس مرکز آمار ایران اعلام کرده است که از این پس این مرکز، مسئول اصلی و رسمی آمارهایی است که پیش از این توسط بانک مرکزی اعلام می شد.

بدین ترتیب باید در آغاز به کار دولت دهم منتظر باشیم تا محمود احمدی نژاد بر سر پیکان نمودارها بنشینید و آنها را به راه راست(!) و دلخواه هدایت کند.
اما هزاران فرسنگ دورتر از میدان بهارستان تهران، و به دور از هیاهو های ایران، هفته گذشته نموداری پدیدار شد که نشان می دهد: تهران در سال جاری به عنوان سی و سومین شهر گران دنیا شناخته شده است." این در حالی است که تهران در سال 2008 در رتبه 78 قرار داشت. این آمار که همه ساله تحت عنوان 50 کلان شهر گران دنیا منتشر می شود، بر اساس 3 شاخص ارزیابی می شود: هزینه اجاره خانه (مسکن)، بهای ارزاق عمومی و هزینه های حمل و نقل.

در این ارزیابی شهر توکیو ژاپن در صدر جدول قرار دارد و شهرهایی نظیر اوساکا ژاپن (رتبه 2)، مسکو (رتبه 3)، نیویورک (رتبه 8)، پاریس (رتبه 13)، لندن (رتبه 16)، رم (رتبه 18) آمستردام (رتبه 32) و دیگر پایتخت های مشهور دنیا در رتبه های پایین تر قرار دارند.

از همسایگان تهران در این جدول می توان به سان فرانسیسکو (رتبه 34)، مادرید (رتبه 37) و بارسلونا (رتبه 38) نام برد که همگی پایین تر از تهران رتبه 33 قرار دارند.

در پایان این جدول نیز شهرهایی نظیر مونیخ، فرانکفورت، برلین، و شیکاگو در رتبه های 47 تا 50 قرار دارند.

نکته جالب توجه این که در شهرهای یاد شده هزینه های زندگی در حالی از تهران کمتر است که متوسط درآمد افراد در این شهرها کمتر از 3000 دلار آمریکا نیست. به عبارت دیگر در اکثر شهر های یاد شده افرادی که درآمد ماهیانه کمتر از 2500 دلار در ماه (30000 دلار- تقریبا 30 میلیون تومان در سال) دارند زیر خط فقر ارزیابی شده و از حمایت های اجتماعی دولت نظیر معافیت های مالیاتی و کمک هزینه های دیگر برخوردار می شوند. این در حالی است که متوسط درآمد هر شهروند تهرانی در سال 1387 کمتر از 500 دلار آمریکا بوده است.

از دیگر نکات بارز این آمار آنست که تهران در عرض یکسال(88-1387) تغییر 41 رتبه ای را تجربه کرده و در زمان کوتاهی از رتبه 78 به 33 جابجا شده است، که نشانگر گرانی بی سابقه و رشد معنادار هزینه های زندگی در این کلان شهر ایران طی سال گذشته است.

اگرچه بازی با آمارها و نمودارهای آماری یکی از مباحث جنجال برانگیز مناظره های تلویزیونی پیش از انتخابات دهم و میان محمود احمدی نژاد و رقبای او به شمار می رفت، اما هم اکنون پس از برگزاری مراسم تحلیف و آغاز به کار رسمی دولت دهم، به نظر می رسد که نوک پیکان این نمودارهای طغیان کرده به سمت دولت نشانه خواهد رفت.

منبع:
کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر 23خرداد 1388
http://www.citymayors.com/features/cost_survey.html

سندی دیگر افشا شد؛ اعتراف ناخواسته یار احمدی نژاد به شکنجه زندانیان - امیر پیام


از وقتی که مسعود بهنود خبر داد که روزنامه ها بعد از انتخابات تحت نظر و مراقبت شدید قرار دارند، کمتر به وب سایت روزنامه ها مراجعه می کردم و بیشتر از رسانه های معتبر خارج از ایران کسب خبر می کردم. امروز هم مثل روزهای گذشته نگاهی گذرا بر روزنامه های داخلی داشتم که به دو مطلب بسیار جالب در روزنامه اعتماد ملی برخوردم. اول "متن نامه مصطفی محقق دامادی به هاشمی شاهرودی" و دیگری مطلبی تحت عنوان "اگر احمدي نژاد به پيروزي نمي رسيد جريان نفاق ايجاد مي شد".

به نظر می رسد که همچنان هوش و ذکاوت روزنامه نگاران شجاع داخل ایران بر هوش آمرانه و عصبانی سانسورچی ها غلبه دارد. آنها هنوز قادرند تا در لابه لای گزارش های خود خبر رسانی متعهدانه کنند. فقط کافی است که مطالب را با دقت بیشتری خواند.

یکی از این مطالب همین سخنرانی "حجت الاسلام رهدار" است. او که دیروز در همایشی تحت عنوان " چگونه یکروزه منافق شویم" برای بسیجی ها (همان کبوتران ولایت) سخنرانی می کرده است در جایی از بیانات خود چنین می گوید: «اين آقايان به اندازه بچه هاي مارکسيست قبل از انقلاب که زير شکنجه نيروهاي ساواک تحمل کرده و بعضا دير اعتراف کرده، نبودند. نيروهاي ساواکي به وسيله رژيم صهيونيستي آموزش مي ديدند. بچه هاي اطلاعات به اندازه ساواک نيستند.»

اگر جمله در گیومه قرار نداشت، می گفتم باز بچه ها شیطنت کردند و جمله سخنران را بازنویسی هوشمندانه کرده اند. اما این جمله بدون ویرایش و تنها نقل قول مستقیم گوینده است. این یعنی که زندانیان شکنجه شده اند. او می گوید که آقایان (اصلاح طلبان زندانی) از بچه مارکسیست های قبل از انقلاب هم کمترند که زیر شکنجه های ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور - وزارت اطلاعات زمان شاه) دیرتر از این آقایان اعتراف کردند.

فکر می کنم این اعترافی آشکار از دهان نزدیکان احمدی نژاد است نه به بیان مخالفان او. اما بد نیست تا در اینجا به دیگر جنبه های این جمله نیز توجه شود. آیا واقعا شکنجه گران امروز از ساواکی ها رحیم تر و مهربان تر هستند.

می گویند یک روز دزدی قواره ای پارچه را از بساط یک بزازی دزدید. صاحب مغازه که مشغول چای خوردن با تاجری دیگر بود، با دیدن صحنه از پادوی خود (شاگرد مغازه) خواست تا دنبال سارق بدود و او را بگیرد. چند دقیقه بعد شاگرد دست خالی برگشت. صاحب مغازه که عصبانی بود به تاجر گفت: این سومین کارگری است که به خاطر تیز پایی و دونده بودنش استخدام کرده ام، اما هیچکدام نتوانشتند دزد را بگیرند. تاچر لبحندی زد و به صاحب مغازه گفت: می دانی چرا؟ چون دزد برای نجات خودش می دود، اما شاگرد تو برای نجات تو می دود و نه نجات خودش! برای دزد موضوع مرگ و زندگی است. اما برای شاگرد تو موضوع یک قواره پارچه است و سرزنش کارفرما!

شما چه فکر می کنید: آیا ساواکی ها که فقط مزدور شاه بودند، بیشتر بیرحم بودند یا کبوتران ذوب در ولایت که فراتر از خدمت به خامنه ای یا احمدی نژاد، باور دارند که دارند برای امام زمان خدمت می کنند و علاوه اجر مادی آن، اجر معنوی نیز از این اعمال نصیب شان می شود؟

امیر پیام



متن کامل خبر :

شاگرد مصباح يزدي: اگر احمدي نژاد به پيروزي نميرسيد جريان نفاق ايجاد مي شد
(منبع روزنامه اعتماد ملی 14 مرداد 1388)

مدير سابق مركز تاريخ معاصر موسسه امام خميني كه زير نظر مصباح يزدي اداره ميشود، ديروز در همايش «چگونه يك روزه منافق شويم؟» گفت: «اگر احمدينژاد در انتخابات رياستجمهوري به پيروزي نميرسيد، يك جريان نفاق درست مانند جريان ابوبكر در صدر اسلام ايجاد ميشد.» حجتالاسلام رهدار كه در اين همايش كه به همت بسيج دانشجويي دانشگاه تهران برگزار شد، افزود: «بايد دانست كه مفهوم سيادت كه مفهومي ارزشي است نيز در تاريخ اسلام نفاقزا بوده است زيرا سادات در تاريخ اسلام نقش لردها در تاريخ اروپا را دارند. ما در اسلام مدل اشرافيگري اروپايي را نداريم ولي بايد گفت كه مدل ديگري كه در اسلام داريم اشرافيگري نسبي است كه آن سيادت است.» وي اضافه كرد: سيادت از سوي خدا تنها به طايفه بنيهاشم داده شده است و بهرغم اينکه گفته ميشود سادات بني زهرايي هستند، بايد گفت که سادات غير بنيزهرايي نيز داريم. به گزارش خبرگزاري ايلنا، رئيس موسسه مطالعات و تحقيقات اسلامي فتوح قم با تاکيد براينکه در طول تاريخ سادات غير بنيزهرايي همواره تلاشهايي براي آميخته شدن با سادات بني زهرايي داشتهاند، گفت: «کساني مانند بنيعباسيها خواستند با استفاده از جريان سادات و با تقلب، قدرت را در دست بگيرند. آنها با اين شعار که ما پسر عموي اهل بيت هستيم، توانستند خود را اينگونه جلوه داده و حکومت را در دست بگيرند.» اين استاد حوزه مفاهيمي چون اميرالمومنين وام المومنين را موجب نفاق در صدر اسلام عنوان کرد و خاطرنشان كرد: «پيامبر اسلام لقب اميرالمومنين را تنها براي حضرت علي(ع) به کار برد اما بعد از رحلت پيامبر، اين لقب براي اولين بار به عمر گفته شد. اين لفظ در جريان بني اميه و بني عباس، ضربههايي را به اسلام زد و فضاي نفاق آنقدر سنگين شده بود که بهطور مثال امام صادق (ص)، منصور را به نام اميرالمومنين خطاب کرد.» رهدار با اشاره به اينكه «عمر» نخستين كسي بود كه به درخواست كفار براي حذف واژه «رسولالله» از عهدنامه حديبيه اعتراض كرد، اما بعد خود را اميرالمومنين خواند. افزود: «همانهايي که ادعا دارند آقا را آقا کردند، همان کارهاي صدر اسلام را انجام ميدهند که بايد به آنها گفت از تاريخ درس بگيريد.» وي تصريح کرد: «اين آقايان به اندازه بچههاي مارکسيست قبل از انقلاب که زير شکنجه نيروهاي ساواک تحمل کرده و بعضا دير اعتراف کرده، نبودند. نيروهاي ساواکي به وسيله رژيم صهيونيستي آموزش ميديدند. بچههاي اطلاعات به اندازه ساواک نيستند.» اين استاد حوزه و دانشگاه ائتلاف مقابل احمدينژاد را به ائتلاف طلحه، زبير و معاويه تشبيه کرد و گفت: «چون در يک طرف آقا و سرباز او حضور داشتند، مقابل آنها ائتلاف کردند. آيا نفاقي بدتر از اين ميخواهيد؟ » رهدار در پاسخ به پرسش دانشجويي مبني بر اينکه مانند حضرت علي پس از جنگ جمل که با عايشه رفتار مناسبي انجام داده، اقدام کنيم، گفت: «جريان عايشه را حضرت علي له کرد و او را سر جايش نشاند، اما هيچگاه به وي توهين نکرد. امام علي مقابل آنها لشکر کشيد و تک تک آدمهاي آن را کشت.» وي با لبخند ادامه داد: «انگار ما هم همين کار را ميکنيم. يک عايشه در اين نظام پيدا ميكنيم، سربازهاي او را ميكشيم و قلع و قمع ميکنيم، اما با خودش کاري نداريم. البته نه اينكه او را ميآوريم و پيشنماز و فرمانده ميکنيم.»
14مرداد1388

دین از سیاست جدا نیست! امیر پیام

آقا گفتند که "جان ناقابلی" دارند و آماده اند که آن را در راه انقلاب هزینه کنند. اما "آقا" نگفتند که این "جان ناقابل" را گرمی چند پای ملت حساب خواهند کرد!؟

در یادداشت قبلی " ...کاریکاتوریست های خائن!" نوشته بودم که چطور می توان محاکمه محمد علی ابطحی (روحانی) در دادگاه "انقلاب" و نه در دادگاه ویژه "روحانیت" را مورد سوال و شبهه قرار داد.

دوست عزیزم ف.ق به من تذکر دادند که علت اصلی این کار آنست که: دادگاه انقلاب جایگاهی بالاتر از دادگاه ویژه روحانیت دارد و هنگامی که اتهاماتی مهم نظیر "اقدام علیه امنیت ملی" و "ضد انقلاب" در میان باشد، فرد متهم فارغ از روحانی بودن او به دادگاه انقلاب ارجاع داده خواهد شد.

من نمی دانم که آیا این اظهار نظر ف.ق از نظر قوانین فعلی ج.ا.ایران صحیح و معتبر است یا نه، اما این کامنت مرا به یاد جمله ای از امام الله خمینی می اندازد. در یکی از سخنرانی ها،ا امام خمینی پیرامون ضرورت حفظ انقلاب از آسیب های دشمنان او می گوید: "حفظ جمهوری اسلامی از حفظ یک نفر - ولو امام عصر باشد - اهمیتش بیشتر است"(صحیفه امام خمینی.جلد 15.صفحه 365).

حالا به من اجازه دهید تا دوباره با استفاده از همان قانون فلسفی که در یادداشت قبلی استقاده کرده بودم، برای درک این موضوع کمک بگیریم.

جرم هایی نظیر امنیت ملی باید به دادگاه انقلاب ارجاع شود.
دادگاه انقلاب بالاتر از دادگاه ویژه روحانیت است.
پس می توان نتیجه گرفت که حداقل در منظر عدالت قوه قضاییه ایران "انقلاب" بالاتر از "روحانیت" است.

چنین نتیجه ای با گفتار امام خمینی در جمله یاد شده نیز سازگارتر است. اما نتایج دیگری نیز از این طبقه بندی منتج می شود:

اول اینکه، دین و سیاست (در نظام جمهوری اسلامی) به هنگام بحران دیگر همسنگ نیستند. به عبارت دیگر، شعار "سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست" در هنگامه بحران سیاسی کمرنگ می شود.

دوما این که، جمله امام خمینی مستقیما به "جان امام عصر" اشاره می کند و آنرا در برابر حفظ جمهوری اسلامی بی اهمیت می پندارد. آیا این واژه "امام عصر" می تواند همان "امام زمان" هم باشد؟ آیا در این جمله رازی نهفته است!؟ و آن راز این است که :"جمهوریت" انقلاب حتی فراتر از "اسلامیت" آن است. چرا که در ای جمله امام خمینی - بنیان گذار انقلاب و نیز ولایت فقیه - آشکارا جان امام عصر را که به نظر او جانشین ولایی امام زمان و از نیابت او جانشین خداوند بر روی زمین است، می تواند و باید فدای حفظ "جمهوری اسلامی" شود. و چناچه جان امام عصر و ولی امر مسلمین را برابر "اسلامیت" نظام فرض کنیم، پس در این جمله امام خمینی "جمهوریت" نظام را فراتر از همه چیز می داند.

اما یک نکته ظریف دیگر نیز باقی می ماند و آن این که آیا "امام عصر" نیز راضی خواهد بود تا جان خود را فدای "جمهوری اسلامی" بکند. ظاهرا که آیت الله خامنه ای در خطبه نماز جمعه پس از انتخابات دهم گفت: "جان ناقابلی داریم..." اما آنچه ایشان به آن اشاره نکرد این بود که این "ناقابل" را بر چه اساسی ارزش گذاری کرده است. تا به امروز که کمتر از 2 ماه از انتخابات بحث بر انگیز 22 خرداد می گذرد، شمار قربانیان اعتراضات مردمی فراتر از 20 نفر اعلام و آشکار شده است و شواهدی معتبر مبنی بر شکنجه و رفتار غیر انسانی با صد ها نفر از زندانیان سیاسی در کنار سرکوب گسترده اعتراضات مسالمت آمیز مردم در شهرهای مختلف ایران در صدر اخبار رسانه های داخلی و خارجی است. و این همه گویا هنوز بهایی برابر آن "جان ناقابل" و یا حتی بهایی برابر آن "تاج ناقابل" نیافته است.

به دو جمله دیگر از امام خمینی توجه کنید: "در دیدگاه اسلام ریختن ناحق حتی یک خون برابر کشتن تمام بشریت است." و دومین جمله : "نجات یک معتاد نجات یک فرد نیست، نجات اسلام است."

کوتاه سخن این که شما خود قواعد بازی را می دانید. همان قانون فلسفی و ریاضی: "دوچیز با یک چیز مساوی، با هم مساوی اند،" را می گویم. این جملات، این وقایع جاری، و این هم قانون ریاضی و فلسفی. فقط به خاطر این که در این قانون دو بار کلمه "چیز" تکرار شده، ترا به خدا آن را به مهندس موسوی نسبت ندهید! خدا را خوش نمی آید! در عوض می توانید به لکنت زبان علی دایی گیر بدهید.

مرگ بر این کاریکاتوریست های خائن!

امیر پیام . نخستین درسی که درفلسفه خواندیم این بود که چطور از برهان های مختلف می شود نتیجه های چپ اندر قیچی گرفت. یادم می آید که جمله معروفی بود که می گفت :"دوچیز با یک چیز مساوی با هم مساوی اند."

ما با این اصل ریاضیات جدید و فلسفی بازی ها می کردیم و سر به سر هم می گذاشتیم.
این روزها که جریانات ایران را نمی توان با هیچ منطق و فلسفه ای پیش بینی کرد، شاید بتوان دوباره به مدد برهان هایی این چنین برای دل نگران و ذهن مشوش مان دلیلی بتراشیم.

برای مثال امروز در مراسم تحلیف رهبر انقلاب اسلامی گفتند که اعتراضات مردمی پس از انتخابات تنها "کاریکاتوری " از انقلاب 57 بوده است.
از طرف دیگر در خبرها آمده که "کاریکاتوریست" های برجسته ایران دوسالانه معتبر کاریکاتور را تحریم کرده اند.

خوب اگر جنبش سبز "کاریکاتور" است و کاریکاتوریست ها نیز دوسالانه " کاریکاتور" را تحریم کرده اند، پس بر اساس قانون دو چیز با یک چیز مساوی با هم مساوی اند، می توان نتیجه گرفت که :

جنبش سبز = کاریکاتور بی ارزشی از انقلاب 57 است
کاریکاتوریست ها دوسالانه را تحریم کردند = دوسالانه "کاریکاتور" بی ارزش شده است

پس نتیجه می گیریم:

جنبش سبز بی ارزش است. ای کاریکاتوریست های خائن!

یک مثال دیگر :

احمدی نژاد دورغ گو است
دروغ گو دشمن خداست
پس احمدی نژاد دشمن خداست.


احمدی نژاد دشمن خداست
ولی فقیه (رهبر) نماینده خداست
پس احمدی نژاد دشمن رهبر است.

محمد علی ابطحی روحانی است
روحانی در د ادگاه ویژه روحانیت محاکمه می شود
محمد علی ابطحی در دادگاه عادی محاکمه شد
پس ابطحی دیگر روحانی نیست
یا روحانیت دیگر ویژه نیست
یا نتایج دادگاه برای مردم دیگر ویژه نیست
یا دادگاه ابطحی دادگاه نیست
یا... یا ... یا.... یا...
دوباره من گیج شدم...
اما هر چی باشه : مرگ بر این کاریکاتوریست های خائن!؟
چه ربطی داشت؟؟
ربطش را ول کن قافیه را بچسب

من کیستم؟ احتمالا هم مسلمانم و هم ضد انقلاب!؟ - امیرپیام

از بچگی که ختنه ام کردند به ما گفته اند که "پشت سر اولاد پیغمبر حرف نزن!" همیشه تا روحانی مشکی می دیدیم می گفتند که این چند متر پارچه که می بینی نشانه ارتباط این "آقا" با اهل بیت پیامبر است.
ما هم همیشه قبول می کردیم که این آقایان حتما خوبند! به ما می گفتند که سگ نجس است و نباید به آن دست زد. ما هم قبول می کردیم. هیچ وقت هم نپرسیدیم که مگر پسر نوح از همان مشکی ها حساب نمی شد؟ پس چرا بد بود؟ و مگر آن سگی (نژادش را نمی دانم، احتمالا تری یر سفید!) که با اصحاب کهف بود نجس نبود؟ پس چرا آدم شد؟

خلاصه ما با خوش بینی بار آمدیم و گفتیم حتما آن سید های مشکی کلاه و شال سبز آدم های خوبی هستند. بزرگترها که دروغ نمی گویند!!!

ما هفت ساله بودیم که ختنه مان کردند و همزمان هم انقلاب پیروز شد. پیش خودمان گفتیم: "گل بود به چمن هم آراسته شد." حالا که سیاسیون همگی از این سیاه و سبز ها شدند دیگر نباید شک کرد که بهترین نظام سیاسی دنیا نصیب ما شده است.

یادم هست که بروی دیوار همسایه نوشته بود :" سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست." البته بیست و چند ساله بودم که فهمیدم معنی این جمله یعنی چه. آن موقع که دیگه این شعار بر اثر آلودگی هوای تهران و باران های مکرر و گاه اسیدی، از رنگ و رو رفته بود و پوسته پوسته شده بود!

خلاصه این که ما اینجوری بار آمده بودیم تا این که آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد. از آن روز بود که دنیای آرام و خوش بینانه ما تیره و تار شد. نه اینکه ایشان باور ما را به تشکیک واداشته باشد. نه! و صد البته که نه!

آنچه از زمان ایشان در باور ما رخنه کرد این بود که بزرگان سیاسی کشور آدم هایی که ما فکر می کردیم نبوده و نیستند. آقای احمدی نژاد به ما یاد داد که تمام این 30 سال ما فریب مشکی ها را خورده ایم. ما که فکر می کردیم، کلاه سیاه ها و شال سبز ها حتما خوبند، به همین اعتبار هم فکر می کردیم که وقتی انها رجل سیاسی مملکت هستند، حتما همه چیز گل و بلبل است.

اما آقای احمدی نژاد با افشای همه چیز به ما فهماند که چقدر ساده لوح بودیم. میر حسین موسوی خائن که 8 سال نخست وزیر بود. بعد این هاشمی رفسنجانی کینه جو و مال اندوز امد. دست اخر هم که این سید محمد خاتمی بی دین سرکار آمد. پس تمام این 30 سال ( به علاوه بنی صدر ملعون و بازرگان کراواتی و رجائی کوتاه مدت و احتمالا خائن - چون همسرش را همین ماه پیش در حرم قم بازداشت کردند!) ما اشتباه فکر می کردیم!!

به این ترتیب ما بر سر یک دو راهی کامل ماندیم. می بایست مابین درستی دین، مشکی کلاه ها و شال سبزها از یک سو، و رجل سیاسی که اندیشه و کردارشان طی دوران اخیر بر ما معلوم شده بود، یکی را انتخاب می کردیم. به عبارت دیگر، ما مانده بودیم میان انقلاب و اسلام! یا اسلام و اهل بیت پیامبر آدم های خوبی که فکر می کردیم نبوده اند. و یا اینکه اگر سران درجه یک انقلاب طی سالهای اخیر همگی ناسالم و خائن بوده اند که در این صورت انقلاب تا امروز شکست خورده است.

خلاصه این که ما بعد از ظهور آقای احمدی نژاد، حسابی به تمام باورهایمان شک کردیم. وقتی آقای احمدی نژاد ثابت کرد که همه رییس جمهورهای قبلی و اکنون هم تمام معاونان و وزرای تحت امر انها فاسد و خائن هستند، ما دیگر به این انقلاب اعتمادی نداریم.

چه کسی تضمین می کند که فردای روز هم یکی دیگر بیاید و ثابت نکند که این مرد شریف ( آقای احمدی نژاد را می گویم) مانند دیگر سران پیشین فاسد و خائن نیست. از کجا معلوم که سران آتی نظام نیز فاسدان و خائنان آتی نباشند؟

با این تفاسیر برای ما و باورهایمان دو انتخاب بیشتر نمی ماند: 1 - اسلام، کلاه مشکی ها، شال سبز ها و تمامی این اهالی اهل بیت یا آنها که سنگ اسلام را بر سینه می زنند، همگی دروغ گو هستند و نباید به آنها اعتماد کرد و 2- انقلاب آن چیزی که ما فکر می کردیم نبود و سران اصلی آن خائنان ملت هستند. تا امروز که بوده اند و احتمالا در آینده هم خواهند بود.

اما از آنجا که ما یک آدم خوشبین و عامی بیش نستیم و نه "احمد شاملو" هستیم و نه "محسن نامجو" ، پس به این نتیجه رسیدیم که با در نظر گرفتن تمام حقایق و مدارک مستدل فعلی، بنده تا اطلاع ثانوی همچنان مسلمانم اما از این لحظه به بعد دیگر انقلابی نیستم.

اما از انجا که از زمان ورود افشین قطبی به ایران همه چیز دوقطبی شده، پس من نمی توانم هم انقلابی نباشم و هم ضد انقلاب هم نباشم.

پس با اجازه بزرگترها بنده از این پس احتمالا مسلمانی ضد انقلاب هستم.

آخیش! خیالم راحت شد! این باورها دهن مرا سرویس کرده بودند!؟؟؟

بیچاره آقا "کپل" ما را تبدیل به "بابا لنگ دراز" کرده اند! - امیرپیام

راستش را بخواهید من به راحتی باورم می شود که اعترافات محمد علی ابطحی سخنان خود اوست و آن طور که همه فکر می کنند، ناشی از شکنجه ها و پروژه های مخوف نیست.
البته کاملا مشخص است که وی 18 کیلو وزن را با عمل جراحی از دست نداده و او در زندان لاغر شده است. اما من باورم می شود که این اعترافات می تواند با کمی فشار روحی روانی گرفته شده باشد و نیازی به شکنجه های قرون وسطایی نبوده و نیست! چرا؟
به آن خاطر که ابطحی هم مانند من یک آدم معمولی است. او نه "چه گوارا" ست. نه "گل سرخی". نه "نواب صفوی" است و نه هیچ اسم بزرگ و نامدار دیگری. او مثل همه جنبش سبزی ها است. یک آدم ساده.
چرا نباید اعتراف کند؟ مگر چه هدفی را دنبال می کند که به خاطر آن بخواهد هزینه ای چنین گزاف بدهد و قهرمان بازی در بیاورد!؟
تمام انچه که او و میلیونها جنیش سبزی می خواهند این است که رژیم بگذارد به درد خودشان بمیرند و کاری به کارشان نداشته باشد. آنها می خواهند نان و قاتق خود را سق بزنند و دائما یک "آقا" بالا سر به آنها نگوید چی بپوش، چی بگو و چی نگو! این که چیز خیلی زیادی نیست تا بخاطر محقق شدنش احتیاج به "زاپاتا" یا "اسپارتاکوس" باشد.

ابطحی هم مانند من راضی به کتلت مادر زن، و دلخوش به محبت پدر زن است که با یک کفگیر برنج زورکی نماد پیدا می کند. مگر ابطحی صحبت از تناقض های آشکار روش حکومتداری اسلامی کرده است که حالا باید نقش مسیح "مل گیبسون" را بازی کند.
مگر ابطحی چه گفته است؟ آیا او جمله "امانوئل کانت" را فریاد زده است که می گفت: دین برای زندگی کردن است نه زندگی برای دین داشتن". مگر ابطحی گفته است که : " بابا چرا قبول نمی کنید که فرمول های 1400 سال پیش نیاز به بازخوانی دارد!"

او مثل همه مردم خواسته که اگر مالیات می دهد، اگر پول نفت را دراختیار حکومت قرار داده، اگر ناخواسته باید جور همه کور و کچل های دنیا را بکشد و خود آرزو به دل بماند، حداقل حق انتخاب یک مباشر را داشته باشد تا کمتر احساس کند که چغندر قند است.

برای چنین درخواستی که نباید از ابطحی انتظار داشت تا نقش مهاتما گاندی را بازی کند. آنها که سبزی پلو با ماهی سفید می خورند باید منتظر گیر کردن استخوان در گلویشان باشند. ما که به سوپ جو آماده "مهنام" هم دلخوشیم، نباید که مثل "سالواتوره آلنده" تا پای جان مقاومت کنیم.

نقل است که در اوایل انقلاب وقتی احمد توکلی وزیر کار بود، در سفری که به لندن داشت در حالی که با بهت و شگفتی ساختمان ها را نگاه می کرد به یکی از همراهان گفته بود "...کی می شود ما این لندن را بگیریم و از نو بسازیم..." و وقتی پرسیده بودند که خوب چرا از اول بسازیم گفته بود "... چون این ها که بلاد کفر است، ما باید خرابشان کنیم و از نو بسازیم!"

ابطحی هم مثل همه ما می داند که این قوم که قرار بود دنیا را بسازند، حالا از کنترل اهل بیت خود هم مانده اند و فرزندی که با نان خوردن سر سفره انقلاب بزرگ شده است، به سادگی به صف خس و خاشاک می پیوندد و جنازه اش را تحویل پدر عالی مقامش می دهند. پس چرا ابطحی باید بر آرمان انقلابی پافشاری کند که اصول آن حتی در اندرونی انقلابیونش هم طرفدار ندارد.

من باورم می شود که ابطحی اعتراف کرده است. او که "بردیا" یا "ارشام" نیست. او نه زندگی شاهانه و کاخ دیده و نه ویلا تو دره های بهشت مانند بیروت دارد. او از جنس همان ملاهای بی عرضه است که ما هر وقت تو
خیابان می دیدیم دارند پیاده گز می کنند، می گفتیم:" آخیش! حیوونکی! به تو بنز نرسید!"

چرا نباید اعتراف کند. من هم بودم اعتراف می کردم. شما هم بودید اعتراف می کردید. همه اعتراف می کردیم. اصلا احتیاج به زدن نیست. من که از همین حالا اعتراف می کنم که به دنبال براندازی نظام هستم. شما هم نصیحت من را قبول کنید و مثل بچه آدم بدون پس گردنی اعتراف کنید که به دنبال براندازی نظام هستید.

بیایید در آستانه مراسم تحلیف (یا همان مراسم دعوا سر لحاف ملا - به شباهت کلمات "تحلیف" و "لحاف" توجه کنید!) همه با هم اعتراف کنیم که در پی براندازی نظام هستیم. من انقلاب مخملی هستم . این روزها از کلمه مخمل ناخوداگاه به یاد قرمزی خونرنگ آن می افتم و دیگر نام مخمل برایم نرمی و لطافت را تداعی نمی کند. راستی به صندلی های سرخ مخملی دادگاه که ابطحی و دیگران بر آن نشسته اند توجه کرده اید!؟

پسر کو ندارد نشان از پدر! - امیر پیام

بیایید یک لحظه فکر کنیم که هیچ سیاستمدار، مربی فوتبال، هنرپیشه، یا کارگردانی حتی 1% هم به خاطر جاه طلبی وارد این عرصه ها نشده است. تنها در همین صورت است که می توان باور کرد که رابطه میان یک رییس و زیر دست می تواند رابطه پدر وپسری باشد. بیایید باور کنیم که واقعا رابطه میان احمدی نژاد و خامنه ای می تواند رابطه پدر و پسری باشد.
در این صورت نیز نیاز به اطلاعات بیشتری داریم تا دریابیم که منظور دقیق احمدی نژاد چه بوده است. تمامی پسران عالم می توانند شهادت دهند که رابطه آنها با پدرانشان در دوره های مختلف زندگی متفاوت بوده و در دامنه ای میان عشق و تنفر متناوب بوده است. رابطه میان "ادیپ" و پدرش نیز یک نوع رابطه میان پدر و پسر بود که به قتل پدر و ازدواج پسر با مادر خود انجامید. شاه لیر هم رابطه ای گفتنی با فرزندانش داشت که همه میدانیم به کجا انجامید! بگذارید کمی دقیق تر به موضوع نگاه کنیم.

وقتی تنها پسر بچه هستیم، پدر قهرمان شکست ناپذیر دنیاست. وارد مدرسه که شدیم می فهمیم قهرمانان دیگری هم هستند که پدران دوستانمان هستند و گاه در برابر آنها پدر ما زیاد هم قهرمان نیست. کمی که به نوجوانی نزدیک می شویم، کم کم قهرمانی پدرانمان کم رنگ تر می شود و گاه آنها پهلوان پنبه از اب در می آیند. اما داد از دوران نوجوانی که دوره کامل افول پدرها در دیدگاه پسرها است.

وقتی که پشت لب پسرها سبز می شود، جنگ قدرت میان شیر شاه و شیر جوان شروع می شود و این دو از هر فرصتی برای تصاحب یا حفظ سلطنت استفاده می کنند. مثلا نوجوانی من با بلند کردن مو (یال شیرجوان) شروع شد و شیر شاه نیز امر کرد که باید سرم را با نمره چهار بتراشم. نتیجه این آورد هم کشید به کلانتری محل و مداخله ماده شیر (مامان) که هر دوی ما را دعوا کرد.

به سن جوانی که می رسیم، به ویژه اگر دو کلاس هم سواد روز داشته باشیم، شروع می کنیم به نقد بی رحمانه تمامی عقاید پدر. این همان دوره یی است که من اکیدا توصیه می کنم تا جوانان عزیز هیچگاه در بازی حکم مقابل پدرشان نشینند (حتی اگر 100 بار هم به حکم ورق: آس اول حاکم و آس دوم یار حاکم شد).

جوانی که به میانه رسید، حسرت ها و کاستی های زندگی را به گردن پدرانمان می اندازیم و هرچه آنها کرده اند را با تمسخر و نقد نگاه می کنیم.

بعضی از ما این حس را برای سالها با خود حفظ می کنیم. گاه آن را فقط به طور موقتی در دوران چهل روز نخست پس از درگذشت پدر فراموش می کنیم یا با پشیمانی از آن یاد می کنیم و بعد روز از نو روزی از نو .

بعضی از پدر ها نیز کمی خوش شانس ترند. آنها پدرانی هستند که خیلی زود علیل و از کار افتاده می شوند و زیاد هم مال و ثروتی ندارند که جنگ میان شاهزادگان را شعله ور کند. اینجاست که پسرها شیرهای زمین خورده را دستگیری می کنند و با هزار منت و اکراه (گاه آشکارا و گاه مخفی شده پشت نقاب تواضع) از سلطان مخلوع در حد یک سقف نمور و تکه نانی سرپرستی می کنند.

و بالاخره هنگامی می رسد که رابطه میان پدرها و پسرها به تراژدی می انجامد. رستم و سهراب فاخر ترین نوع این نوع رابطه است. داستان پدر تیر انداز و سیب سرخ که روی سر پسرش قرار داشت، یکی دیگر از این قصه هاست. فیلم هندی قانون هم که در پایان آن پدر پلیس، پسر خلافکار (وی جی - آمیتا بچن) را با تیر زد، یکی دیگر از انواع رابطه های میان پدرها و پسر هاست (البته از نوع جوادی آن!). البته رابطه نوح و پسرش هم که نیاز به یادآوری ندارد

به هرصورت فارغ از این که رابطه میان احمدی نژاد و خامنه ای به کدام نوع از این روابط می ماند، مهم آنست که اعلام ان در شرایط فعلی هر چه باشد به نفع پدر نیست! احمدی نژاد که می بیند آقای پدر کم کم تلاش می کند تا با احکام مختلف حسابش را از پسر ناخلف جدا کند، سعی می کند تا از رابطه پدر و پسری یاد کند تا همگان بدانند که آنچه روی داده است بی اذن پدر نبوده است!؟

احمدی نژاد رابطه خود را با خامنه ای پدر و پسری می خواند تا همگان بدانند که اوحداقل برخی از خصایص اش را از پدر به ارث برده و از این بابت بر او ایرادی نیست. از قدیم گفته اند که هر انکس ندارد نشان از پدر..... شاید هم منظور او اشاره به چگونگی رهبر شدن خامنه ای است که یک شبه آیت الله شد و می خواهد بگوید که با تقلب رییس جمهور شدن او تنها راه پدر را پیش گرفتن است و بس!

کرکس ها در کهریزک کباب سیمرغ می خورند!

نمای اول - بیرونی - نور صبح
1 خرداد 1380 روبروی خیابان زهره، ابتدای بزرگراه مدرس. ساختمان اصلی ستاد رای اولی ها (سیمرغ). سمیه توحید لو، سعید شریعتی، فاطمه بیگلری، فریدون عمو زاده خلیلی، و... جلسه داریم. عکس هایی که ح.س. در سفرهای استانی از محمد خاتمی گرفته نشان می دهم. پیشنهاد طراحی پوسترها و کارت پستال هایی را می دهم که با حال و هوای ستاد رای اولی ها مناسبت بسیار دارد. قرار می شود تا مسئولیت هنری و اجرایی انتشارات ستاد سیمرغ به من سپرده شود.

نمای دوم - داخلی - نورعصر
12 خرداد 1380 سالن افراسیابی ورزشگاه شیرودی. جشن بلوغ سیاسی رای اولی ها (سیمرغ).
مسئولیت من این است که با کمک زنجیره انسانی جوانان عضو ستاد، محوطه یی را در مقابل جایگاه سخنرانی سید محمد خاتمی به وجود آوریم تا در صورت هجوم نفوذی های گروه فشار، بتوانیم نظم مراسم را همچنان حفظ کنیم. با وارد شدن سید محمد خاتمی به سالن، همه زنجیره انسانی که من برای کنترل و هجوم جمعیت تدارک دیده بودم، به هم می ریزد. من برای یاد آوری وظیفه زنجیره انسانی رای اولی ها بر سر آنها داد می زنم که: " نظم را رعایت کنید! احساساتی نشوید! مگر قرار نبود که شما پشت به جایگاه باشید و مراقب هجوم های احتمالی جمعیت باشید؟! چرا گریه می کنید؟ مگر کی آمده؟ این آقا بدون رای شما ها که کسی نیست!"

نمای سوم - خارجی - نور صبح
21خرداد 1380 میانه گارد ریل اتوبان مدرس. روبروی خیابان زهره. همه شیرینی پخش می کنند. بچه های ستاد سیمرغ وسط اتوبان ریخته اند. همه خوشحال و پایکوبان از مردم می خواهند که چراغ های خود را روشن کنند. من و ج.م. عکاس مطبوعاتی در میان گارد ریل اتوبان ایستاده ایم و شاهد شادی مردم و رای اولی ها هستیم. به جواد پیشنهاد می کنم که از کاوه م. عکسی بگیرد. کاوه به گوشه های عینکش عکس های خاتمی را نصب کرده و از پنجره کوچک راهروی ستاد سیمرغ سرش را بیرون آورده و با انگشتانش علامت پیروزی را به همه نشان می دهد. سید محمد خاتمی با بیش از 21 میلیون رای برای بار دوم برنده انتخابات شده است. عکس کاوه تا مدتها روی سایت یک خبر گزاری خارجی می ماند.

نمای چهارم - داخلی - نور عصر
هنوز خرداد 1380. به همراه سمیه توحیدلو، فاطمه بیگلری، مریم عبدی، و... پیش مصطفی تاج زاده رفته ایم و به او پیشنهاد می دهیم که حیف است تا حرکتی که میان جوانان رای اولی به راه افتاده، با پایان انتخابات به فراموشی سپرده شود. پیشنهاد مجلس جوانان، مجلس دانش آموزی، گروه مشاوران جوان رییس جمهور و ... مطرح می شود. بنا بر آمار گفته می شود که حدود 7 میلیون رای اولی در انتخابات هشتم شرکت کرده اند!
سیمرغ هفت میلیونی سایه ی بالش به وسعت ایران شده است.
فریدون عموزاده خلیلی که آفتابگردان را با موفقیت اداره می کند و طرح بچه های زمین را نیز به خوبی اداره کرده است، پیشنهاد همکاری با مجله ای را می دهد که مجوز آن آماده است. نام مطبوعه جدید فرار است که "چلچراغ" باشد.
من خسته تر از آنم که به این پیشنهاد فکر کنم.
ظرف این چند روز به این نتیجه رسیده ام که برخی از یاران اصلاحات کمیت شان لنگ است و بهتر است تا ساربان اصلاحات بیشتر به فکر حفظ اصلاحات باشد تا پیشبرد آن!

نمای پنجم - داخلی - نور عصر دم غروب
اواسط تیر1380 . دفتر کار. تلفن همراه زنگ می زند. مصطفی تاج زاده پشت خط است. می گوید مقاله ای که به دستش داده بودم را خوانده و با نظرات مطرح شده در آن تا حدود زیادی موافق است.
چند روز پیش مقاله یی تحت عنوان" موانع اصلاحات اداری در ایران" به قلم "جان مک لئود" را به دست او داده بودم و خواسته بودم تا آن را به رییس جمهور بدهد. از او خواسته بودم تا به محمد خاتمی نگوید که تاریخ این نوشته به سال 1334 باز می گردد. که به گزارش گروهی از مشاوران دانشگاه هاروارد برکی گردد که برای ارایه مشاوره به برنامه توسعه سوم به ایران آمده بودند.
تاج زاده می گفت که بسیاری از مشکلات و موانع مطرح شده در آن گزارش همچنان پابرجاست و گویی آن گزارش در خرداد 1380 نگاشته شده است.
فردای ان روز فهمیدم که تاج زاده دیروز در حالی با من تماس گرفت که داشت راهی دادگاه می شد تا در مورد انتخابات هشتم، حساب و کتاب پس دهد!

نمای ششم - داخلی - نور گرگ و میش دم غروب
تابستان 1384. محمود احمدی نژاد رییس جمهور شد. من یادداشت خود را برای جمع دوستان جلسات صندلی داغ می خوانم. می گویم مشکل ایران احمدی نژاد نیست. مشکل نوع تفکری است که آن 17 میلیون رای دهنده به احمدی نژاد به آن باور دارند. دکتر ت. می گوید باید با دولت نهم کار کرد و تحریم کار با دولت، موجب صدمه دیدن جامعه خواهد شد. من در مقابل نظر او هستم و می گویم : " حالا که قدر اصلاحات را ندانستیم و شروع به مسخره کردن آن شده ایم، بهتر این است که احمدی نؤاد ها بیایند تا این بار صابون انها به تن مان بخورد، شاید زودتر به نتیجه نهایی برسیم و تکلیف مان زودتر- هر چند از راه سخت تر- معلوم شود. سکوت و حیرتی در چهره تک تک حاضرین دیده می شود. هیچ کس باورش نمی شود که احمدی نژاد موفق به شکست هاشمی رفسنجانی شده است.

نمای هفتم- داخلی - نور نیمه شب
شهریور 1386 . فرودگاه مهرآباد تهران. ما به قصد مهاجرت جلای وطن می کنیم. همه آشنایان و دوستان متعجب اند که چرا در زمانی که بهترین شغل، دستمزد و امکانات را در اختیار داریم، قصد مهاجرت کرده ایم و می خواهیم به دیاری ناشناخته پای بگذاریم. چرا حالا که سرو سامانی گرفته ایم می خواهیم همه چیز را از ابتدا تجربه کنیم و بسازیم.
به حاج آقا می گویم: " حاج آقا ما که رفتیم، اما شما از ما قبول کن که دنیا بزرگ تر از شمیران است!"
احمدی نژاد هاله نور رادیده و مساله انرژی هسته ای به موضوع اول تبدیل شده است.

نمای هشتم - خارجی - نور صبح (ونکوور) نور اول شب (تهران)
22 خرداد 1388. ساعت 11 صبح به وفت ونکوور مصادف با 10:30 عصر درتهران است. موسوی در مصاحبه مطبوعاتی کوتاه، خود را پیروز انتخابات اعلام می کند و هر نتیجه یی غیر از آن را تقلب می خواند. شبکه فارسی بی. بی.سی به صورت زنده و همزمان شمارش آرای انتخابات دهم را منعکس می کند.
شوک اول: احمدی نژاد 5 میلیون رای! به خود میگویم: " این هنوزآرای صندوق های کوچک است!" شوک دوم: احمدی نژاد 10 میلیون! شوک سوم، چهارم و ... ساعت 8:30 دقیقه عصر در ونکوور و 8:00 صبح به وقت تهران است. احمدی نژاد 16 میلیون...

نمای آخر- داخلی - نور شب (ظلمت مطلق)
7 مرداد 1388. ساعت 12:30 نیمه شب به وقت ونکوور. اخبار می گوید که وزارت کشور با برگزاری مراسم بزرگداشت کشته شدگان اعتراضات ایران مخالفت کرده است.
"محسن روح الامینی" و " محمد کامرانی" بر اثر عفونت مننژیت جان باخته اند. دیگر حساب کشته شدگان هر ساعت و هر روز بیشتر می شود. "ندا آقا سلطان"، "سهراب اعرابی" و ... همگی جوان و دانشجو هستند. احتمالا خیلی از انها در سال 1380 رای اولی بوده اند، مانند ندا آقا سلطان.
اما خیلی از آنها زیر 20 سال سن دارند. این یعنی که آنها در خرداد 1388 تازه رای اولی شده بودند و حالا همزمان با رای اولی شدن، رای آخری هم شدند.
یادم باشد به سمیه توحیدلو بگویم تا این بار برای انتخابات 1392 به فکر راه اندازی ستادی تحت عنوان " رای اول و آخری ها" باشد.

می گویند این روزها کرکس های کهریزک کباب سیمرغ می خورند!

نمی دانم هنوز در تهران در کنار ران های مرغ به سیخ زده شده، کباب بلدرچین هم می فروشند یا نه؟!
به دوستان گفته بودم که بیایید همه با هم به احترام آواز بلدرچین، خرید و خوردن کباب آن را تحریم کنیم!

آقای مرتضوی دست هایتان را ضد عفونی کنید!

7 مرداد 1388 - امیر پیام
ایران بعد از انتخابات دهم مانند تراژدی های ویلیلم شکسپیر پر است از نماد های اساطیری و ماجراهای سمبلیک.
جالب این است که کشته های این جریانات هم به طوری شعرگونه جان می دهند.
"سهراب اعرابی" و "ندا آقا سلطان" با تیری در قلب و "محمد کامرانی" و "محسن روح الامینی" با عفونت مغزی یا همان مننژیت.
مننزیت بیماری است که به زبان ساده می توان از آن به بیماری "عفونت شدید و مرگبار مغز" نام برد.
قرار بود تا جوانان فریب خورده در بازداشتگاه های جمهوری اسلامی شستشوی مغزی داده شوند و با تنبیهات منبعث شده از فقه و عدل اسلامی، با روح و مغزی سالم و پاکیزه توبه کنند و آزاد شوند. اما گویی حداقل این بار موادی که برای شستشوی مغزی بازداشت شدگان استفاده شده، تاریخ مصرف گذشته بوده و باعث عفونت مغز جوانان شده و می شود!
شاید بجای تزریق واکسن مننژیت به زندانیان، بهتر آن باشد که از کسانی که دست اندرکاراین فریضه مقدس هستند، نظیر قاضی سعید مرتضوی و دیگر بازجویان خواست تا دست هایشان را ضدعفونی کنند و پیش از هر بار نشان دادن رافت اسلامی و نوازش زندانیان فریب خورده، دستهای خود را با محصولات ضد باکتری پاکیزه کنند.




ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

امیر پیام - امروز 38 ساله شدم. جشن تولدی در کار نیست. مثل همیشه اعضای خانواده و برخی دوستان تبریک می گویند و آرزوی عمر طولانی همراه با سلامتی می کنند.
امروز 38 ساله شدم. این یعنی دو برابر سن "سهراب اعرابی" که چند روز پیش پیکر بی جانش را به خانواده اش تحویل دادند. پیکری که حداقل 50 گرم اضافه وزن داشت. 50 گرم سرب داغی که در میان قلبش نشسته بود.
عکس سهراب ضمیمه تمام ایمیل ها و در صفحه اول بیشتر سایت های خبری است. بعد از مرگ "ندا" این دومین جوانی است که داستان غم انگیز کشته شدنش این روزها رسانه یی شده است. جالب این جاست که هر دو مورد با شلیک به قلب شان کشته شده اند. شاید اگر شلیک به مغز آنها می شد، جریان کمتر تراژیک می شد و بیشتر رنگ و بوی واقعیت می یافت! آنها هر دو کشته شدند چرا که مغزشان نمی توانست "دروغ بزرگ" را بپذیرد. آنها هر دو کشته شدند چرا که مغزشان به آنها فرمان داده بود تا اعتراض کنند به آنچه قلب شان را به درد آورده بود.
اما شلیک به قلب ندا و سهراب شلیک به احساس آنها بود که این روزها بسیار جریحه دار شده بود. همانطور که در تصاویر مرگ ندا نیز مشخص بود، اصابت تیر به قلب، جان دادن ندا را بسیار سرعت می بخشد. تا به حال تیر به قلبم نخورده تا بتوانم از این احساس بنویسم. اما با آن احساس آشنایم که وقتی دل می شکند انگار در یک لحظه دنیا به پایان می رسد.

نمی دانم 19 سال پیش هنگامی که مادر و پدر سهراب داشتند نام او را انتخاب می کردند، چقدر به سرنوشت اسطوره یی سهراب شاهنامه فکر کرده بودند و چقدر آن را برای کودک خود متصور شدند؟

عکس همراه با لبخند سهراب در میدان آزادی برایم بسیار بامعنا است. نمی دانم خنده اش در عکس از روی خوشحالی حضور در کنار میدان ازادی است یا این که خنده تمسخر آمیزی که می گوید : " آنچه در پشت من می بینید نماد آزادی است ، اما با خود آزادی این روزها نمی توان عکس یادگاری گرفت ".

عکس سهراب در میدان آزادی مرا به یاد عکس معروفی می اندازد که تقریبا از همان زاویه و محل گرفته شده بود. در عکس ، میدان آزادی را در نمایی می بینیم که کوه دماوند در پس آن و در میان ستون هایش قابل مشاهده است. عکاس می گفت که برای گرفتن آن عکس مجبور شده بود تا شب را در میدان آزادی سپری کند تا از هوای پاک سپیده دم تهران و در آسمان صاف اول صبح بتواند دماوند را از میان ستونهای میدان آزادی ببیند.

کوه دماوند و میدان آزادی که هر دو نمادهای شهر تهران اند. یکی نماد آزادی و دیگری نماد استقامت و سربلندی. حالا که به عکس سهراب دوباره نگاه می کنم. میدان آزادی غرق در نور هویدا است. اما خبری از دماوند نیست. نه این که دماوند آنجا نباشد. بلکه دماوند و قله همیشه سپیدش پشت خاکستری های تهران پنهان مانده است. نه این که دماوند انجا نباشد. بلکه این سهراب است که طوری نشسته که دماوند در پشت ان پنهان مانده است. شاید هم او به دماوند تکیه داده که من ان را نمی بینم. شاید هم او به جای دماوند نشسته است.

در این عکس میان سهراب و دماوند میدان آزادی قرار گرفته با نوری که رنگ آن را در دل شب به رنگ آتش تزیین کرده است.

روزها خواهد گذشت و سهراب همچنان در پایین میدان آزادی گر گرفته و ملتهب خواهد نشست ، و شاید روح او از بالای برج آزادی به قاتلانش می گوید: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی!؟